+نوشته شده در پنجشنبه ۱٧ شهریور ۱۳٩٠ساعت۱٢:۱۱ ‎ب.ظتوسط شقایق | نظرات () ::
 

با سلام

از همه دوستان تمنا دارم که نامه ای به "بهمن کلباسی" خبرنگار بی بی سی در صفحه شخصیش در فیس بوک ارسال کنند و از ایشون بخوان که مصاحبه ای با وزیر مهاجرت در مورد لیست 38 تایی انجام بدن. ایشون پارسال در طی مصاحبه ای در مورد پرونده مهاجرین ایرانی از وزیر مهاجرت و شهروندی آقای جیسون کنی سوالاتی رو مطرح کردند.

اینم لینک صفحه شخصی بهمن کلباسی خبرنگار بی بی سی در فیس بوک:
http://www.facebook.com/#!/bahman.kalbasi

+نوشته شده در سه‌شنبه ۱ شهریور ۱۳٩٠ساعت۱۱:۳۱ ‎ب.ظتوسط شقایق | نظرات () ::
 

سلام دوستان گلم شرمنده به خاطر غیبت طولانی مدت ، نمی دونم چطوریه که وقتی یک مدت نمی نویسی نوشتنت نمی یاد ، شاید بخاطر شرایط زندگیه که همش شده انتظار و روال عادی چون هیچ تلاشی نمی کنی چرا ؟ آخه منتظری .... و خدا می دونه که کی قراره اون آفیسرهای دمشق لطف کنن و مدیکال ملت و صادر کنن تا از این بلا تکلیفی در بیایم ..

چند تا مطلب آماده کردم که خوندنش خالی از لطف نیست امیدوارم خوشتون بیاد ...

کش شلوار

یارو نشسته بوده پشت بنز آخرین سیستم، داشته صد و هشتاد تا تو اتوبان میرفته،

یهو میبینه یک موتور گازی ازش جلو زد! خیلی شاکی میشه، پا رو میگذاره رو

گاز، با سرعت دویست از بغل موتوره رد میشه. یک مدت واسه خودش خوش و خرم

میره، یهو میبینه متور گازیه غیییییژ ازش جلو زد! دیگه پاک قاط میزنه، پا

رو تا ته میگذاره رو گاز، با دویست و چهل تا از موتوره جلو میزنه. همینطور

داشته با آخرین سرعت میرفته، یهو میبینه، موتور گازیه مثل تیر از بغلش رد

شد!! طرف کم میاره، راهنما میزنه کنار به موتوریه هم علامت میده بزنه

کنار. خلاصه دوتایی وامیستن کنار اتوبان، یارو پیاده میشه، میره جلو

موتوریه، میگه: آقا تو خدایی! من مخلصتم، فقط بگو چطور با این موتور گازی

مارو خوابوندی؟! موتوریه با رنگ پریده، نفس زنان میگه: والله ...

داداش.... خدا پدرت رو بیامرزه واستادی... آخه ... کش شلوارم گیر کرده به

آینه بغلت

 

  اگه می بینید بعضی ها در کمال بی استعدادی پیشرفت های قابل ملاحظه ایی دارن ببینین کش شلوارشون به کدوم مدیر گیر کرده

دیروز  بابت گیر کردن کش شلوار یه هم دوره ای به یه مدیر ارشد  من و دوستم بدفرم سوختیم


من گاو هستم

در یک مدرسه راهنمایی دخترانه در منطقه محروم شهر خدمت می کردم و چند سالی بود که مدیر مدرسه شده بودم.
قرار بود زنگ تفریح اول، پنج دقیقه دیگر نواخته شود و دانش آموزان به حیاط مدرسه بروند.

هنوز دفتر مدرسه خلوت بود و هیاهوی دانش آموزان در حیاط و گفت وگوی همکاران در دفتر مدرسه، به هم نیامیخته بود.
در همین هنگام، مردی با ظاهری آراسته و سر و وضعی مرتب در دفتر مدرسه حاضر شد و خطاب به من گفت:
«با خانم... دبیر کلاس دومی ها کار دارم و می خواهم درباره درس و انضباط فرزندم از او سؤال هایی بکنم.»

از او خواستم خودش را معرفی کند. گفت:
«من 'گاو' هستم ! خانم دبیر بنده را می شناسند. بفرمایید گاو، ایشان متوجه می شوند.»
تعجب کردم و موضوع را با خانم دبیر که با نواخته شدن زنگ تفریح، وارد دفتر مدرسه شده بود، درمیان گذاشتم.
یکه خورد و گفت: «ممکن است این آقا اختلال رفتار داشته باشد. یعنی چه گاو؟ من که چیزی نمی فهمم...»

از او خواستم پیش پدر دانش آموز یاد شده برود و به وی گفتم:
«اصلاً به نظر نمی رسد اختلالی در رفتار این آقا وجود داشته باشد. حتی خیلی هم متشخص به نظر می رسد.»
خانم دبیر با اکراه پذیرفت و نزد پدر دانش آموز که در گوشه ای از دفتر نشسته بود، رفت.
مرد آراسته، با احترام به خانم دبیر ما سلام داد و خودش را معرفی کرد: «من گاو هستم!»
- خواهش می کنم، ولی...
- شما بنده را به خوبی می شناسید.
من گاو هستم، پدر گوساله؛ همان دختر۱۳ ساله ای که شما دیروز در کلاس، او را به همین نام صدا زدید...
دبیر ما به لکنت افتاد و گفت: «آخه، می دونید...»

- بله، ممکن است واقعاً فرزندم مشکلی داشته باشد و من هم در این مورد به شما حق می دهم.
ولی بهتر بود مشکل انضباطی او را با من نیز در میان می گذاشتید. قطعاً من هم می توانستم اندکی به شما کمک کنم.
خانم دبیر و پدر دانش آموز مدتی با هم صحبت کردند.
گفت و شنود آنها طولانی، ولی توأم با صمیمیت و ادب بود. آن پدر، در خاتمه کارتی را به خانم دبیر ما داد
و با خداحافظی از همه، مدرسه را ترک کرد.
وقتی او رفت، کارت را با هم خواندیم.
در کنار مشخصاتی همچون نشانی و تلفن، روی آن نوشته شده بود:
«دکتر... عضو هیأت علمی دانشکده روانشناسی و علوم تربیتی دانشگاه...»

 

نهایت عشق....

یک روز آموزگار از دانش آموزان که در کلاس بودند پرسید آیا می توانید راهی غیر تکراری برای ابراز عشق بیان کنید؟
برخی از دانش آموزان گفتند:با بخشیدن عشقشان را معنا می کنند، برخی دادن گل و هدیه و حرف دلنشین را راه بیان عشق عنوان کردند، شمار دیگر هم گفتند با هم بودن در تحمل رنجها و لذت بردن از خوشبختی را راه بیان عشق می دانند.
در بین آنها پسری برخاست و بیش از این که شیوه دلخواه را برای ابراز عشق بیان کند داستان کوتاهی تعریف کرد.....
یک روز زن و شوهر جوانی که هر دو زیست شناس بودند طبق معمول برای تحقیق به جنکل رفتند. آنان وقتی به بالای تپه رسیدند در جا میخکوب شدند یک قلاده ببر جلوی زن و شوهر ایستادند و به آنان خیره شدند. شوهر تفنگ شکاری به همراه نداشت و دیگر راهی برای فرار نبود. رنگ صورت زن و شوهر پریده بود در مقابل ببر جرات کوچک ترین حرکتی نداشتند. ببر آرام به طرف آنان حرکت می کرد. همان لحظه مرد فریاد زنان فرار کرد و همسرش را تنها گذاشت. بلافاصله ببر به سمت مرد دوید و چند دقیقه بعد ضجه های مرد به گوش رسید ببر رفت و زن زنده ماند.
داستان به اینجا که رسید راوی پرسید : آیا میدانید آن مرد در لحظه ی آخر زندگی اش چه فریاد می زد؟
بچه ها حدس زدند حتما از همسرش معذرت خواسته که او را تنها گذاشته است. راوی جواب داد : نه آخرین حرف مرد این بود که " عزیزم تو بهترین مونسم بودی از پسر خوب مواظبت کن به او بگو پدرت همیشه عاشقت بود."
قطرهای بلورین اشک صورت راوی را خیس کرده بود که ادامه داد: همه ی زیست شناسان می دانند ببر فقط به کسی حمله می کند که حرکتی انجام می دهد و یا فرار می کند. پدر من در آن لحظه وحشتناک با فدا کردن جانش پیش مرگ مادرم شد و او را نجات داد. این صادقانه ترین و بی ریا ترین راه پدرم برای بیان عشق خود به مادرم و من بود....

+نوشته شده در پنجشنبه ٢٦ خرداد ۱۳٩٠ساعت۱:٥٦ ‎ق.ظتوسط شقایق | نظرات () ::
شما چه می کنید ؟

نمی دونم اسمش و بگذام شانس یا قسمت ؟؟؟

نوبت که به ارسال مدارک ما رسید رشتمون از لیست حذف شد ، مدیکال هم که برای گروه جدید در حال صادر شدنه ، همه چیز موقتی شده چون نمی دونی موندنی هستین یا مهاجر ؟ باور کنین که خیلی سعی کردم کسی از موضوع مهاجرتمون خبر دار نشه اما انگار کسی که خبر نداره فقط خواجه حافظ شیرازیه !

از انتظار متنفرم ، ای کاش دولت کانادا اعلام می کرد که پروسه مهاجرت  دو سال طول می کشه ، اونوقت می دونستیم دو سال در خاک وطن موندنی هستیم ، نه کمتر نه بیشتر ، اما الان نمی دونی خونت و عوض کنی یا پولشو بخوابونی تو بانک واسه آپدیت مدارک ؟ حتی وقتی می خوای یک وسیله برای آشپزخونه بگیری می گی ای بابا ما که داریم می ریم ؟ حتی بعضیها تصمیم می گیرن بچشون و اونطرف آب بدنیا بیارند ، که اینطرف بواسطه بارداری مدیکالشون عقب نیفته ، اما به کجا ؟؟ کاش یک آشنا تو سفارت کانادا در دمشق داشتیم ازش می پرسیدیم اوضاع در چه حاله ؟!

بی صبرانه منتظر لیست جید مشاغلم ، تصمیم گرفتم اگه تو لیست جدید باشیم ، دوباره یک درخواست دیگه بفرستم ، شاید مدیکال سری جدید و زودتر بدهند ، گرچه امیر جان (پرنده مهاجر) معتقده که احتمال کد 0213 و 4121 و 4131 کم هست ، جالبه که من 0213 هستم و همسرم هم 4121 یا 4131 !

هر روز صبح چک apply abroad  و وبلاگ امیر عزیز کاری است روتین و روزمره به امید خبرهای خوش برای گروه 38 رشته !

راستی شما چه می کنید ؟؟؟

 

 

پی نوشت ١ : لینک زیر هم جدولی هست در مورد روند پرونده های جدید:

https://spreadsheets.google.com/ccc?...=CLDXsFA#gid=0

پی نوشت ٢ : یکی از دوستان به نام nooshi  در فروم apply abroad  نوشته :

سلام دوستان
من یه پرونده با قانون 38 رشته دارم که مدتهاست در وضعیت پندینگه(12ماه) و یکی هم با قانون 29 رشته که اینپراسس(باذکر تاریخ اینپراسس شدن) وایمیل برای پرداخت لندینگ فی برام اومده .در ضمن خیلی ها مدبکالشون بر اساس قانون جدید به دستشون رسیده.اگه به یاد داشته باشید پرونده های اولی که باقانون 38 رشته اقدام کرده بودن حتی حدود 6ماهه ویزا هم گرفته بودن.در ضمن بیشتر پرونده های جدید به ورشو ارسال شده تا به پرونده های قبلی سریع تر رسیدگی بشه.

+نوشته شده در سه‌شنبه ۳٠ فروردین ۱۳٩٠ساعت٢:٥٠ ‎ب.ظتوسط شقایق | نظرات () ::
روزهای من

سلام به همه دوستان گلم و یاران صمیمی و همیشه همراه

چون خیلی وقته ننوشتم از همتون عذر می خواهم ، باور کنین اصلا نمی تونستم بنویسم ، نه حس داشتم و نه انگیزه ، اما خوب با شروع سال جدید ، حالم خدا رو شکر خیلی بهتره !

همسر عزیزم تونست 11 امتیاز بیاره ، 2 تا high   برای speaking , writing و 1 moderate  برای listening و 1 basic برای reading ، که باعث شد مجموع امتیازاتمون به 76 برسه !

مدارک و در تاریخ 20 بهمن (دقیقا مطابق با تولد آقای همسر) آرامکس کردیم و 20 اسفند هم فایل نامبر دوم از طریق ایمیل دمشق بدستمون رسید ! حالا ما هم به صف طویل منتظرین مدیکال پیوستیم ! راستی یادم رفت بگم عناوین را به Lecturer  تغییر دادیم و کلی توضیح و مدارک (حدودا 1.5 kg) براشون فرستادیم .

نمی دونم چقدر باید منتظر بمونیم و آخر عاقبت پرونده هایی از قبیل ما به کجا می رسه ، اما خوب توکل به خدا ، جز صبر چاره ای نداریم ...جناب همسر خیلی مشتاقه که من دانشجویی عمل کنم ، با چند تا وکیل تماس گرفتم ، می گویند برای کانادا احتمال ویزای دانشجویی کمه ، چون می دونند پرونده مهاجرتی دارید و قصد اقامت دارید ، حالا موندم که چه کنم ؟ معدل آقای همسر در مقطع فوق لیسانس 18 شده و همیشه شاگرد اول بوده ، رشتش هم تبدیل انرژی ، مقاله هم 3 ، 4 تا داره ، باید برم سراغ دانشگاههای مختلف که فاند می دهند ، اما جز کانادا ، دلم برای کشور دیگه ای راضی نمی شه ...

بگذریم ، خودم هر روز می رم سالن بدنسازی ، بعد از ظهرها آرایشگاه ، استخر ... خلاصه خودم و حسابی درگیر کردم ، آخه داشتم افسردگی می گرفتم از این بلاتکلیفی !

در آخر به مریم عزیز که بزودی راهی کانادا می شه تبریک می گم و امیدوارم کنار آقا محسن و امیر حسین نازنین در آنجا موفق و شاد بتونند زندگی کنند ...

به امید خبرهای خوش برای یکایک دوستان !

+نوشته شده در جمعه ٢٦ فروردین ۱۳٩٠ساعت٧:٢٥ ‎ب.ظتوسط شقایق | نظرات () ::
باز هم استرس

انگار من زاده شدم که فقط حرص بخورم ، که فقط استرس داشته باشم ، که فقط دلم بجوشه و شور بزنه ...استرس

فقط خدا می دونه و بعضی از شما دوستان عزیز و همیشه همراهم که چند روزه گذشته بر من چه گذشت ...

پس اجازه بدهید به تفصیل توضیح بدهم : جناب آقای  همسر امتحان مصاحبه رو به خوبی پشت سر گذاشت ؛ یعنی مدعی هست و می گوید :  اگر از 6.5 کمتر بگیرم حتما اعتراض می دهم !

ولی اصلا از reading  و listening راضی نیست ، ولی باز مثل اینکه writing  و خوب نوشته ، حال تا ببینیم خدا چه می خواهد ، در هر حال من زیاد از اون بابت ناراحت نیستم ، چون می دونم شکر خدا اگر همه چیز خوب پیش بره ما کسر امتیاز انشا... نخواهیم داشت و غیر از اون جناب آقای همسر دو امتحان دیگر هم در تاریخ 25 دی و 2 بهمن در پیش داره که خوب از الان مشغوله !

اما بشنو از نی چون حکایت می کند : فکر کنم دو سه روز پیش بود که اینجانب ؛ خوش و خرم ، قدحی باده به دست ؛ جلوی کامپیوتر نشسته بودم و مشغول وبگردی در اینترنت بودم و یک نکته نظرم و جلب کرد اون هم اینکه دیدم یکی از دوستان که اتفاقا ایشان هم با کد 412 اقدام کرده بودند از یکی از کارشناسان محترم ، سوال کرده بودند که من به تازگی فهمیدم lecturer  هستم نه university professor ، و حال باید چه کنم ؟ کارشناس محترم در جواب نوشته بودند که با یک نامه توضیح بده و تصحیح کن. ؛ راستش وقتی این مطلب و خواندم با خودم گفتم خدایا تو ترجمه واسه ما چی خواهند نوشت ؟! لذا بر آن شدم تا با دارالترجمه تماس بگیرم و از کارشناسان محترم سوال کنم که شما استاد دانشگاه را چه ترجمه می کنید ؟! اما چشمتون روز بد نبیند ،  کارشناس محترم که گویا خیلی هم  در زمینه مهاجرت خبره بودند گفتند  اغلب مربی ترجمه می شود و بستگی به رتبه علمی همسرتون دارد ، ولی بهتره ببینید جزو requirment  های این کد تو CIC چی نوشته ... من هم تشکر کردم و  بلافاصله شروع به search  کردن پیش نیازهای این کد کردم که دیدم هی دل غافل نوشته مدرک PHD برای این کد الزامیه !تعجب حالا ما رو بگو که با مدرک فوق لیسانی اقدام کردیم ! نمی دونین دنیا دور سرم چرخید ، فقط کم که آروم شدم تونستم برم وبلاگ امیر عزیز  و شرح ماوقع رو بدهم و راهنمایی بخواهم ، و بعد از آن شروع به یاری خواستن از جمله تی تی عزیز ، مامان دریا مهربان ، محبوبه جان ، شکوفه نازنین ،  نرگس عزیز بشوم ..

شاید اگر دلگرمیهای امیر عزیز نبود سکته می زدم اما توانستم کمی آروم شوم ، امیر جان و دیگر دوستان معتقدند که باید با کد 4131 اقدام می کردیم یعنی استادی کالج و فنی و حرفه ای ، گرچه من باز هم می گویم دانشگاه آزاد نه کالج است نه فنی و حرفه ای ، حال ما چه کنیم که اینجا با فوق لیسانس هم در دانشگاه تدریس می کنند ، چطور بگوییم اینجا ایران است ! اما دیگر دوستان چون تیتی عزیز و شکوفه جان هم با همین کد و با مدرک فوق لیسانس اقدام کردند ، گرچه شکوفه جان می گوید چون هیات علمی بودند ، وکیلشون این کد را برایشان انتخاب کرده اند ، اما پس از تفحص فراوان امیر جان و مامان دریا عزیز معتقدند که من فرمها را تغییر ندهم و همینگونه مدارک را به سفارت ارسال کنم ولی هر دو احتمال زیاد می دهند که به مصاحبه دعوت شویم ! گرچه زیاد از مصاحبه نمی ترسم بلکه بیشتر نگرانم که بدون مصاحبه آفیسر پرونده را رد کند ، گرچه  غیر از این کد، کد 7213 هم در پرونده ما موجود هست ولی من باز هم نگرانم نگران

واقعا نمی دونم چه کار کنم !؟ نمی دونم دارالترجمه برای من چی می نویسه Lecturer ، Professor ؟ چی ؟ آخه همسر من که پروفسور نیست ...

  اشتباه دوم :  اینه که به جای استاد حل تمرین یعنی Teacher Asistant  زدم Asistant Professor ... نمی دونم اونو چه جوری توضیح بدهم یا دارالترجمه چی می نویسه که به احتمال زیاد TA  می زند .. وای خدا چقدر مشکل دارم !!!

گرچه می دانم باید فقط و فقط به خدا توکل کنم

کلام آخر : به قول مرحوم خسرو شکیبایی :

  حال همه ما خوب است اما تو باور نکن !


پی نوشت ١ : جا دارد در اینجا از زحمات همه دوستان بویژه امیر عزیز که همیشه برای من خالصانه و برادرانه راهنما بودند  تشکر کنم !

پی نوشت ٢: در مورد اشتباه دوم :اینطور که دوستان صاحبنظر می گویند :

تصحیح ایرادهای جزئی رو آفیسرها غالبا میپذیرن گرچه نهایتا مسئولیتش به عهده شماست:

While the Regulations clearly place responsibility on applicants to undertake research of the NOC and provide the NOC coding for the occupations in which they claim qualifying experience, officers are expected to exercise discretion where applicants may have made minor errors or omissions in correlating work experience and NOC coding


حالا تشخیص اینکه اون اشتباه minor بوده یا نه به عهده آفیسرتونه.

ولی از اونجایی که من نمی خواهم ریسک کنم ، فکر می کنم  باید به حرف امیر عزیز گوش کنم و کد را تغیر ندهم !گریه


+نوشته شده در پنجشنبه ۱۸ آذر ۱۳۸٩ساعت۱۱:٤٧ ‎ب.ظتوسط شقایق | نظرات () ::
گواهی و سوابق

این چند وقت غیر از آیلتس خواندن جناب همسر، کار دیگه ای که باید انجام می دادم جمع آوری سوابق کاری جهت ترجمه بود ، از اونجایی که ما از طریق کد استاد دانشگاه عمل کرده بودیم ، باید سوابق و از دانشگاه آزاد می گرفتیم ، دانشگاه آزاد برای اساتید غیر هیات علمی فقط یک فرمت داره که می نویسه : از چه زمان تا کی و چه دروسی را ایشان در دانشگاه تدریس کردند که مهر تایید توسط سازمان مرکزی تهران می خوره و قابل ترجمه هم هست، ولی  نه حقوق و قید می کنه و نه تعداد واحد هر ترم و می نویسه ، لذا بر آن شدیم تا جدا جدا برای هر ترم فیش حقوقی و ابلاغیه ها که شامل تعداد واحدها در هر ترم بود  را از سایت دانشگاه پرینت بگیریم ، و سپس جهت تایید و مهر به  دانشگاه آزاد بردیم  ، نامه ها در سربرگ دانشگاه آزاد خورد و مهر دانشگاه آزاد اسلامی هم در پایین آن نقش بست ولی دارالترجمه که بردیم ، گفتند چون  مهر سازمان مرکزی تهران  ندارد یا تو سر برگ ناجیت می زنند یا توی سربرگ دارالترجمه که حالا من نمی دونم کدوم معتبرتره؟؟سوال{دوستان اگر می دانند ممنون می شوم راهنمایی کنید ! }

سابقه حل تمرین هم که اصلا دانشگاه آزاد گواهی به بیرون نمی دهد ، بنابراین برای اون هم مجبور شدیم گواهی به دانشگاه صنعت شریف بگیریم چشمک

و باید یک کاورلتر هم روی آن بگذاریم و توضیح بدهیم چرا این همه وقت افسر محترم را می گیریم !

اما غیر از اون کار دیگه ای که باید انجام می دادیم گرفتن اصل مدرک دیپلم و پیش دانشگاهی من بود ،  این بود که بعد از 11 سال به دبرستانم رفتم تا مدارک مربوطه را تحویل بگیرم  ... ولی ریز نمراتم باید توسط آموزش و پرورش کل تایید شود  ... جالبه که تو این همه مدت که کار کردم و درس خواندم تا حالا به اصل این مدارک نیاز پیدا نکرده بودم ...

بعد از دبیرستان ، نوبت دانشگاه خیام شد که باید می رفتم و  مدرک فوق دیپلم و ریز نمراتم را  از آنجا می گرفتم ،که البته باید آنها را هم به تایید وزارت علوم تهران برسونم ...

بعد از قریب 8 سال که دوباره رفتم دانشکده کلی جا خوردم ، آخه دانشگاه کلی بزرگ شده بود ، خیلی از مسوولین آموزش دیگر نبودند و آنهایی هم که باقی مانده بودند کلی فرق کرده بودند ، خاطرم هست  که اطراف دانشگاه کلی زمین خاکی بود که حالا همه آنها  آسفالت و خط کشی شده بودند ...بعد یک نگاه به خودم کردم ، دیدم من هم کلی عوض شدم ، اون زمان یک دختر بچه بودم که با مقنعه و مانتو باکلی جزوه تو صف اتوبوس ، چی می شد تاکسی ، می ایستادیم و از همه دنیا فارغ بودیم ، اما این بار با ماشین خودم می رفتم و جای پارک هم نبود  ، اون زمان آزاد و بیکار (تنها کارمون درس خواندن بود ) ولی حالا غیر از کار بیرون ، خونه داری و شوهر داری کلی مسولیت دیگر هم دارم که باید انجام بدهم ...ولی واقعیتش اینکه اصلا دوست ندارم به گذشته برگردم و اصلا و ابدا دلم برای آن زمان تنگ شده بر عکس بیشتر دوست دارم رو به جلو بروم ..

پس فردا شب به اتفاق آقای همسر عازم تهران هستیم ، آخه همسری جمعه و شنبه آزمون آیلتس داره و من هم ، شنبه صبح که همسر در حال امتحان کتبی دادن است باید بروم وزارت علوم برای تایید ریز نمرات ...

امیدورام همسری بتونه با موفقیت این آزمون و بده تا روحیش برای آزمون بعدی بهتر بشه ، این آزمون و تو تهران آیلتس داره و بعدی تو سازمان سنجش ، اینطور که شنیدم سنجش بهتر نمره میده ، در هر صورت من خبرش را درج خواهم کرد ...


+نوشته شده در دوشنبه ۸ آذر ۱۳۸٩ساعت۱۱:٤۸ ‎ب.ظتوسط شقایق | نظرات () ::
آیلتس

نمی دونم می دونین یا نه اما من ساکن مشهد هستم ، برای همین قرار بود همسری جان امتحان آیلتش و بهمن تو مشهد بده اما طبق گفته مجربین و متخصصین که بیان کردند در مشهد امتحان با کیفیت برگزار نمی شود و به شدت نمره های writing پایین است ، این بود که ما 50000 تومان ناقابل سلفیدیم و امتحان همسری را به تهران تغییر دادیم ، تا افسوس نخوریم ...امیدوارم همسر محترم نمره لازم و بیاره و بهانه دست آفیسر نده ...

امروز بلاخره شناسنامه خان داداش هم رسید تا بدهیم ترجمه کنن ،خدا رو شکر استرس این یکی کم شد ، اما هنوز استرس سابقه کاری هست ، آخه شرح وظایف گرفتن از یک شرکت تقریبا دولتی مساوی است با هر روز رفتن به حراست و جواب پس دادن که این نامه شرح وظایف و برای کجا می خواهیم ...تازه بعد سابقه گرفتن از دانشگاه محترم آزاد اسلامی شروع می شه که اونهم هفت خوان رستم ... خلاصه حسابی سر خودمون شلوغ کردیم ، فقط آرزو می کنم این همه زحمات نتیجه بده ..

ا

+نوشته شده در شنبه ٢٩ آبان ۱۳۸٩ساعت۱۱:۱٧ ‎ب.ظتوسط شقایق | نظرات () ::
Beauty Salon

تو این چند وقته شدیدا درگیر ترجمه و امتحان آیلتس همسری هستم ، حسابی سرمون شلوغه... آرزو می کنم زودتر این روزها سپری شه تا بتونیم به یه آرامشی برسیم ...

تو فکرم افتاده خودم یک سالن زیبایی بزنم ، آقای همسر هم موافقت کرده اما می گه اول این کارهای مهاجرت و انجام بده بعد ، این چند وقته مدام پیشنهاد کار برای آرایشگاه دارم ، دوستام سالن زدند و مرتب از من درخواست می کنند که باهاشون همکاری کنم ، اما می خوام بزنم تو کار عروس ، به همسری گفتم می خواهم بروم دوره ببیینم دوبی ، گفت اول اینجا سالن بزن تا بعد ، حالا قرار شده دیگه دست بکار شم ، همکاران سابقم می گن حیف مدرک مهندسی و این 4 سال سابقه کار نیست که بزنی تو خط آرایشگاه ، اما من عاشق این حرفه ام ، و همه می دونن که خدا رو شکر  استعدادش و  دارم الان 5 ساله که مدرک گرفتم و کار هم کردم ، پس جای تردید نیست ، به نظر من هیچ کاری مثل آرایشگری شاد نیست ، همه وقت خوشی و مهمونی و عروسی میان سالن ، تو سالن می تونی هر جور دوست داری لباس بپوشی و میکاپ کنی ، می تونی هر موزیکی که دوست داری با صدای بلند گوش کنی ، می تونی خودت رئیس خودت باشی  ...

واو تو رو خدا به نظر شما کار از این فان تر تو دنیا پیدا می شه ؟؟!

+نوشته شده در پنجشنبه ٢٧ آبان ۱۳۸٩ساعت٩:٤٢ ‎ب.ظتوسط شقایق | نظرات () ::
استرالیا

 

شده زندگیت بشه کلاف تو در تو ؟؟؟شده ندونی صبحه یا شب ؟؟شده منتظر یه خبر باشی و فکر کنی اون خبر اگه برسه دیگه هیچی از خدا نمی خوای اما بعد از رسیدنش ، تازه صف خواسته هات بزرگتر بشه !

نمی دونم کجا خوندم که یه بزرگی می گفت ، آرزوهای کوچیک و بزرگت و بنویس ، چون وقتی برآورده می شه یادت میره که یک روزی آرزوت بوده ....

می خواهم بروم ... کجا ؟؟ نمی دانم !! فقط میدانم دور خواهم شد از این خاک غریب ، که در آن هیچ کسی نیست که در بیشه عشق  قهرمانان را بیدار کند !

آری می خواهم بار سفر بربندم ، دل به دریا زده ام ...

خدا رو شکر که تو این راه غریب غیر از خدا ، یارم در کنارم هست ...

دارم روی مهاجرت فکر می کنم ... کجا؟؟ هر جا خدا صلاح بدونه ...

از تمام دوستانی که در زمینه مهاجرت استرالیا اطلاعات داند ، تقاضای راهنمایی دارم ....

با سپاس

 

+نوشته شده در یکشنبه ۱٦ آبان ۱۳۸٩ساعت۱٢:٢٤ ‎ق.ظتوسط شقایق | نظرات () ::