سلام ،عيد غدير و به همه شما تبريک ميگم.

و همچنين پيشاپيش:           Happy valentine's day

اما ميدونم همتون منتظر شنيدن بقيه داستان هستين اينم دنباله داستان:

قسمت سوم:

مهرناز هم که دلش برای بهاره میسوخت در خونه رو قفل میکنه و به بهاره اجازه نمیده که بره بیرون ....از طرفی حال بهاره هم بخاطر قرصهایی که خورده بود لحظه به لحظه بدتر  میشد......تا اینکه یدفعه در خونه باز میشه و آرش میاد تو....مهرناز از تعجب و وحشت خشکش میزنه و عصبانی میشه....داد میزنه که تو چطوری اومدی تو؟آرش هم جواب میده که بهاره کیفش رو توی ماشین جا گذاشته بود....حالا کجاست؟بگو بیاد بیرون؟

مهرناز سریع بهاره رو حاضر میکنه و آرش بهاره رو به بیمارستان میبره.....

در بیمارستان بهاره رو شستشوی معده میدند و بعد هم بهش سرم وصل میکنند....

فردا بهاره با هر بدبختی که بود میره و امتحاناتش رو میده.....

 تا چند روز روابط آرش و بهاره به نسبت بخوبی میگذره.....و یکبار آرش به بهاره میگه من با بهداد صحبت کردم تا با تو صحبت کنه و من تو را امتحان کنم ...یه وقت با بهداد صحبت نکنی......ولی بهداد دست بردار نیست ....هر روز زنگ میزنه و با یادآوری لحظه سیلی خوردن بهاره او را نسبت به آرش جری تر میکند ....توی همین زمان هارد کامپیوتر بهاره میسوزه .....و بهداد کامپیوتر را برای تعمیر و تعویض با خودش میبره......

تا اینکه یه شب آرش زنگ میزنه و به بهاره میگه که امشب میخوام ببرمت طرقبه.....بهاره قبول میکنه اما تمام مدت حرفها ی بهداد و توهینهای آرش توی فکر بهاره چرخ میخورد......اولش همه چیز به خوبی میگذره ولی کم کم دوباره بحث و جدل در میگیره و آرش دوباره عصبانی میشه و به بهاره میگه میبرمت یه جایی توی طرقبه ولت میکنم و هر چی بهاره داد و بیداد میکنه آرش گوش نمیده ....از طرفی بهاره باور نمیکنه که آرش یک همچین کاری بکنه ......

تا اینکه به یه نقطه تاریک و مخروبه تو بیابونهای طرقبه میرسن ...

آرش توقف میکنه و با فریاد و خشونت به بهاره میگه پیاده شو.....بهاره قبول نمیکرده ولی آرش هم لحظه به لحظه عصبانیتر میشه و بهاره وحشت میکنه و پیاده میشه.....

آرش گاز میده و میره...

بهاره از شدت ترس و وحشت همونجا میشینه و همینطور که دور شدن آرش رو درنهایت ناباوری نگاه میکرده شروع میکنه به گریه.....

20 دقیقه میگذره و بهاره همچنان همونجا نشسته بود و گریه میکرد ....تا اینکه از دور ماشین آرش رو میبینه و آرش جلوش می ایستد....و به بهاره میگه دلم نیومد اینجا ولت کنم ...و بهاره سوار میشه......آرش بهش میگه :بهاره  واگذارت میکنم به خدا..

آرش بهاره رو به خونه میرسونه....بهاره از فرداش به خونه ی یکی از دوستانش که او هم از بچه های تهران بوده میره تا چند روز از هیچ چیز خبر نداشته باشه...و کسی نتونه پیداش کنه ...تارا (کسی که بهاره به خونش رفته بود) تمام مدت بهاره رو نصیحت میکنه

اما بهاره حالا دیگه واقعا تعادلش رو از دست داده و نمیتونه درست فکر کنه ....هر روز قرص می خوره و از طرفی واقعا به آرش علاقه داره و دوستش داره....تا اینکه مهرناز زنگ میزنه و به بهاره میگه که دوستای آرش تماس گرفتند و می خواستند که بدونن تو خبری از آرش نداری؟ ....ظاهرا آرش سر هیچکدام از امتحاناتش نرفته و کسی نمیداند کجاست....موبایلش هم جواب نمیده......

بهاره می خواست همون روز عصر به تهران بره ....نگران میشه و از هر کس که میتونست سراغ آرش رو میگیره....به تمام دوستان آرش زنگ میزنه...به خونه آرش ....با مو بایل پدر آرش تماس میگیره ولی پدر آرش هم خبری نداشت(چون اصلا مشهد نبود) ولی به بهاره میگه اولین فرصتی که بتونم به مشهد بر میگردم و با هر دوی شما مفصل صحبت کنم  ...و خلاصه تا جایی که میتونست بدنبال آرش گشت ولی خبری پیدا نکرد ........

میره تهران ولی تماسش رو با مشهد حفظ میکنه......تا اینکه وقتی یکبار زنگ میزنه خونه ی آرش ..مادر آرش گوشی رو بر میداره و میگه آرش خوابه....بهاره خواهش میکنه که آرش رو بیدار کنند ....آرش میاد پای تلفن .

بهاره با ناراحتی به آرش میگه :هیچ معلمو هست کجایی؟از نگرانی مردم....نباید یه خبربه ادم بدی؟ولی آرش در کمال سردی و بی اعتنایی ملگه: من همش توی جاده بودم ...الان هم خیلی خوابم میاد....دیگه هم اینجا زنگ نزن....بهاره قطع میکنه

بهاره قطع میکنه و باز گریه میکنه ...من (شقایق)و تارا هم مشغول دلداری و نصیحت...

تا اینکه سه روز بعد که برای امتحانات به دانشکاه رفته بودیم ....بهاره ،آرش رو میبینه در حالیکه یک پلاستیک بدست داشت......بعد از امتحان آرش به سمت بهاره اومد و خواست که به بهاره صحبت کنه ....اما بهاره قبول نکرد ....ولی آرش اونقدر اصرار کرد و بالا و پایین رفت تا بالاخره بهاره قبول کرد،البته بهاره با ما شرط بندی کرده بود که آرش عکسهایش را پس آورده و برای همین  هم قبول کرد ....من و تارا اونها رو تنها گذاشتیم بعدا بهاره گفت که آرش تمام مدت گریه میکرده و تازه محتویات پلاستیک هم جزوه های آرش بوده و نه عکسهای بهاره...........

الان تقریبا همه چیز بین بهاره و آرش تمام شده .....

2 روز پیش بهداد کامپیوتر بهاره را پس آورد در حالیکه تمام قطعات update شده و سیستم درست شده...بهاره زنگ زد تا از مخارج کامپیوتر بپرسد ولی بهداد گفته:من در تمام این مدت خیلی ببیشتر از این حرفها از روح و روان و جسمم مایه گذاشته ام..و حاضر نشد قیمت را بگوید و قطع کرد.....بعدا بهاره شنید که بهداد به درستانش گفته :من داشتم زندگیم را میکردم و نمیدانم این بهاره از کجا پیدایش شد و زندگی من را بهم ریخت!!!!!!(در ضمن بهداد يک نامه هم برای بهاره نوشت که مثلا نامه خداحافظی باشه و در اون بهاره رو نصيحت کرده بود که آرش و فراموش کنه اين نامه رو برادرانه نوشته بود اما کاملا مشخص بود که به قول معروف داره با دست پس ميزنه و با پا پيش....)

حالا بهاره داغون شده و بدنبال اصلاح روابطش با آرش  است.....

....................................................................................

بنظر من و تارا درسته که آرش بینهایت بهاره رو دوست داشته ولی حق نداشته که جلوی یک آدم غریبه(بهداد) توی گوش بهاره بزند و یا در تاریکی شب یک دختر غریب و تنها را توی خرابه های طرقبه رها کند( آخه آدم عاشق که با عشقش همچین کاری نمیکند)

 

از طرفی تمام دوستان آرش از قضیه بهاره خبر دار شده اند و بنوعی تمام دانشگاه.....

و من و تارا که از دوستان نزدیک بهاره هستیم میبینیم که با اینکه بهاره  فوق العاده دختر خوب و ساده ( واقعا ساده) ایست اما وجهه اش در دانشگاه خراب شده است....

 

حالا شما بگید بهاره باید چیکار کند؟

باید دوباره با آرش دوست بشه؟ اگه آره ....چطوری؟

 

آیا واقعا پسری که به دوستش ( و همسر آینده اش )میگوید نباید سر کلاسهای مختلط برود فرد مناسبی برای آینده بهاره است؟

و هزاران سئوال و اما و چراهای دیگه؟

 

+نوشته شده در سه‌شنبه ٢۱ بهمن ۱۳۸٢ساعت٦:٠٩ ‎ب.ظتوسط شقایق | نظرات () ::
 

شب بخیر چون قول داده بودم اومدم و قسمتی دیگه از ماجرا را براتون نوشتم ....اما چون در بطن قضیه هستم و هنوز هم ماجرا تمام نشده ....بیشتر از این نشد....نظر یادتون نره که انگیزهام رو برای کمک به دوستم از دست ندم.....

 

قسمت دوم:

 

بهداد باور نمیکرده که بعد از اینهمه مدت بهاره تماس گرفته باشه .....پس از اینکه مدتی با هم صحبت کردند .....بهاره فهمید که بهداد مهندسی مکانیک تهران را رها کرده   و مجددا کنکور داده و دانشجوی رشته مخابرات شده است .........                            

دو هفته بعد...                                                                                       

 آرش روز به روز روی بهاره حساستر میشد و گاهی اوقات که بین او و بهاره بحثی در میگرفت آرش مرتب به بهاره توهین میکرد و با مقایسه بهاره با دوستان قبلیش احساسات بهاره را جریحه دار میکرد......کار به جایی رسید که بهاره چندین بار با بهداد صحبت کردو برای او از مشکلاتش با آرش گفت و از او همفکری خواست....در تمام این مدت بهاره و بهداد فقط از طریق تلفن با هم در تماس بودند تا اینکه در یکی از تعطیلات بهاره تصمیم میگیره که به تهران بره.زنگ میزنه و از بهداد خداحافظی میکنه .....ولی توی راه آهن وقتی می خواست بلیطش را تحویل بده یکی از پشت سر به اسم صدایش میکند......برمیگرده و میبینه بهداد پشت سرش ایستاده ....کمی با هم صحبت میکنندو چون بهاره فرصت زیادی نداشت خداحافظی میکنند و بهاره به تهران میرود....            

بعد از برکشتن بهاره از تهران مشکلاتش با آرش بیشتر میشه و کار از جایی خراب میشه که بهاره میفهمه بهداد شدیدا به او وابسته شده و.....                                        

بهاره چندین بار با بهداد صحبت میکنه و تاکیید میکنه که بهداد برای بهاره در حکم یک برادر بزرگتر است و نه بیشتر .....بهداد با اینکه از اول با این موضوع موافق بود کم کم  عصبانی میشه و با عصبانیت میگه:مگه من دل ندارم ...مگه من احساس ندارم...

بهاره هم وقتی میبینه که نمیتونه بهداد را متقاعد کنه تهدید میکنه که اگر بهداد شرایط بهاره را قبول نکنه....بهاره تماسش را قطع میکنه وبهداد هم چند روز مهلت می خواهد تا در این باره فکر کند......بعد از چند روز بهداد قبول میکند که مثل سابق و فقط به عنوان یک برادر او را راهنمایی کند.......تا اینکه یک روز آرش و بهاره تلفنی با هم صحبت میکردند و برای تلفن بهاره پشت خطی آمد.....اما آرش گفت اگه به پشت خط تلفن جواب بدی دیگه باهات حرف نمیزنم.....ولی بهاره میگه تلفن فقط برای من نیست  و شاید از شهرستان و والدین هم خونه ایهایم باشند .....بهاره به پشت خطی جواب میده ولی وقتی بر میگرده میبینه آرش قطع کرده و بعد از اون تا سه روز به تلفنها جواب نمیده......

بهاره با نگرانی و با گریه به پسر خاله آرش زنگ میزنه و سراغ آرش رو میگیره...نوید(پسر خاله آرش) بهاره را آروم میکنه و میگه که آرش خیلی دوستت داره و این کار رو میکنه که تو نگران بشی و اون بفهمه که تو دوستش داری ...مخصوصا که این اواخر خیلی روی تو حساس شده.....اما هرچی بهاره بیشتر به آرش محبت میکنه آرش روز به روزبیشتر بهاره رو اذیت میکنه و کار رو به جایی میرسونه که بهاره هر روز گریه میکرد ....کلاسهای دانشگاه رو نمیرفت و.......

آزارو اذیتهای آرش باعث میشه بهاره هر چی بیشتر به بهداد نزدیک بشه و بهداد هم که بهاره رو دوست داشت از این فرصت نهایت استفاده رو میکنه وهر روز بیشتر به بهاره محبت میکنه و .......حالا بهاره هم به بهداد وابسته شده......

بهاره روز تولدش برای درس خوندن به کتابخونه دانشگاه میره و اونجا بهداد رو میبینه....تازه مشغول سلام و احوالپرسی بودند که دوستان آرش انها را میبینند و به آرش خبر میدهند و بعد که بهاره برای درس خوندن میره آرش با بهداد دوست میشه تا از کم وکیف قضیه سر در بیاره........بهداد و آرش با هم دوست میشن بدون اینکه بهداد متوجه قضیه بشه....شب آرش برای تولد بهاره دنبالش میره  ولی وقتی بهاره سوار ماشین میشه میبینه بهداد هم توی ماشینه..........آرش میگه:معرفی میکنم ....بهداد....بهاره!!!!!!

بهاره میخنده ...چون فکر میکرده قضیه کاملا اتفاقی است و ...حتی خوشحال میشه...اما همینطور که میخندیده....یه دفعه آرش محکم میزنه توی گوشش......بهاره همینطور که بهت زده شده بود و هنوز لبخند کاملا از روی  لبش نرفته بود و با دستش صورتش رو گرفته بود به طرف بهداد بر میگرده و می پرسه؟بهداد؟چیکار کنم؟

که سیلی دوم محکمتر از اولی و اینبار به اون طرف دیگر صورتش می خوره!!!!!!

آرش با عصبانیت میگه سه سال که توی حسرتم که منو به اسم صدا کنی و حالا تو اینقدر راحت می گی بهداد؟؟؟؟؟؟!!!!....

آرش از شدت عصبانیت کنترل خودشو از دست داده بود ...از ماشین پیاده میشه و خودشو  به زمین میزند و گریه می کند...

بهداد بدون کوچکترین حرف و حرکتی برای آروم کردن قضیه از ماشین پیاده میشه و میره...

بهاره با عصبانیت و گریه پیاده میشه و حلقه اش را که هدیه تولد سال قبلش بوده را

به سمت آرش پرت می کند و میره....

کیف بهاره در ماشین جا میمونه ....

بهاره به خونه برمیگرده و برای فراموش کردن قضیه چند تا قرص می خوره و بیهوش میشه ....تا آخر شب آرش چندین بار تلفن میزند و مهرناز که تلفنها را جواب میداده به آرش میگفت:حال بهاره اصلا خوب نیست و نمیتونه صحبت کنه...آرش هم با اصرار از مهرناز میخواست که بهاره را حاضر کند تا آرش او را به بیمارستان ببرد...

 

ادامه دارد......

 

 

+نوشته شده در چهارشنبه ۱٥ بهمن ۱۳۸٢ساعت۱٢:٢۸ ‎ق.ظتوسط شقایق | نظرات () ::
 

                   

سلام.......

عیدتون مبارک!!!

واقعاًشرمنده که دیر کردم اما سرم واقعاً شلوغ بودغیر از امتحانام دوتا از دوستام مشکلات خفن داشتن که من باید کمکشون می کردم یکیشون مشکلش اخراجی به دلیل مشروطی بود که من مجبور بودم از صبح ساعت 7 تا شب انواع دانشگاهای مشهد  و زیر پا بگذارم تا بتونم واسش نمره بگیرم آخه خودش جز گریه هیچ کاری از دسش بر نمیومد ،این شد که فکر کنم تمام دانشجویای انواع دانشگاهها منو در حال نمره گرفتن از استاد دیدند،خدا رو شکر بلاخره بعر از چند روز که پاهای من تاول زدند بلاخره کار دوستم درست شد اما مشکل اون دوست دیگم خفن تر بود ،و من مجبور بوذم تا خود صبح پا به پاش بیدار بمونم و ببنم چی کار میشه کرد هنوزم البته درگیریم واقعاًدیگه مغزم قد نمیده از شنبه هم تحویل پروژهام که هنوز دستم نزدمشون اما مشکل بهاره دوستم یک لحظه هم فکرم و رها نمی کنه این بود که اومدم اینجا ازتون کمک بخوام بهاره هم میگه لطفاًبه من ببگید چی کار کنم؟

اینم از داستان بهاره:

قسمت اول:

سه سال پیش بهاره که از تهران به یکی از دانشگاههای مشهد اومده بود توسط یکی از دوستاش با آرش آشنا شد،آرش مهندسی برق می خوند و بهاره سخت افزار کامپیوتر ،خلاصه آرش بعد ازگذشت دو ماه از بهاره خواستگاری کرد ،بهاره هم که یه جورایی هم به آرش وابسته شده بود و هم دوستش داشت علی رغم  اينکه نمی خواست با یک مشهدی ازدواج کنه قبول می کنه ،مامان آرش ،چون آرش تنها پسرش بوده و خیلی واسش عزیز بوده ونمی خواسته دلش بشکنه، برای خواستگاری از بهاره زنگ می زنه تهران ،مامان و بابای بهاره  شدیداً مخالفت می کنند ،چون آرش یه دانشجو بوده با سن کم و بهاره خیلی مو قعیتهای بهتر از اون داشته ،بنابراین بهاره به انتخاب خودش پافشاری می کنه و با آرش دوست می شه تا زمانی که پدر و مادرش به ازدواج راضی بشند.

آرش و بهاره دوران خوبی رو سپری می کردند و همه اونها رو نامزد می دونستند ،خانوادۀ آرش هم با بهاره رفتار خوبی داشتند ،چون بهاره از سر پسرشونم زیاد بود،اما با این همه رفتارشون با خانواده ای که بهاره توش بزرگ شده بود فرق می کرد.

بعد از چند ماه که از آشنایی آرش و بهاره می گذشت یک روز که بهاره به تهران می خواسته بره از قطار جا می مونه و با بهداد که اون هم از قطار جا مونده بوده به طور کاملاً اتفاقی آشنا می شه و می فهمه که بهداد،مشهدی و مهندسی مکانیک تهران می خونه ،خلاصه تو قطار با هم بیشتر آشنا می شند و بهاره برای بهداد تعریف می کنه که خانوادش با ازدواج اون و آرش مخالفندو بهداد هم دلداریش میده که ان شااله درست میشه ....

زمانی که به تهران می رسند ،بهاره ،برادرش و که به ایستگاه اومده بوده با بهداد آشنا می کنه تا اگه مشکلی داشت با برادرش تماس بگیره ،بهدادم چند تا نرم افزار در اختیار بهاره قرار می ده تا بعد از اینکه مشهد اومد ازش پس بگیره....

چند ماه بعد .....

بهداد زنگ می زنه خونه بهاره مشهد که سی دیها رو از بهاره پس بگیره می فهمه بهاره رفته تهران،مهرناز دوست بهاره به بهداد می گه بهاره سی دیها رو اینجا گذاشته تا هر وقت تماس گرفتید بهتون پس بدیم ،بهداد هم میگه حالا که بهاره اینقدر برای من ارزش قایل نشده تا با من خداحافظی کنه منم اصلاً سی دیها رو نمی خوام....

بهاره وقتی مشهد میاد و از ماجرای تلفن بهداد با خبر می شه ،می گه اصلاً مهم نیس و سی دیها رو پس نمیده و بعد از اون دیگه هیچ خبری از بهداد نمی گیره...........

یک سال بعد..........

روابط بهاره و آرش همچنان خوب بود ،خانواده آرش برای آشنایی بیشتر به تهران رفتند ،اما باز هم پدر و مادر بهاره راضی نشدند........

یکسال ونیم بعد...

آرش و بهاره با هم قهر می کنن برای بار هزارم چون آرش نمی گذاشته بهاره سر کلاسهای مختلطش بره و شدیداً روی بهاره حساسیت به خرج می داده و بهاره هم یک دختره فوق العاده اجتماعی با روابط عمومی قوی که توی تهران بزرگ شده و اصلاً نمی تونست محدودیت رو تحمل کنه ...........

آرش مدام ایراد می گرفت این چه طرز خندیدن؟!آروم

چرا اینقدر بلند صحبت می کنی؟چرا کوله پشتی می ندازی و جوری راه میری انگار تو کیفت پفک گذاشتی؟.........

چرا با هم کلاسیت صحبت کردی؟چرا ؟چرا؟چرا؟!!!!!!!

بعد از چند روز بهاره میره تهران ،دختر عمش میاد دیدنش و میگه

_ آرش به من زنگ زده و کلی حرف زده .....

بهاره:چی گفت؟

_همه ماجرا رو ،این که تو خونه دانشجویی باهات آشنا شده و خواسته تو رو از اون وضعیت در بیاره و باهات ازدواج کنه........

بهاره بغضش می ترکه ...فکرشم نمی کرده آرش بهش همچین خیانتی کنه .........یه همچین دروغ فجیعی ،اونم از کسی که نامزدته .........بعدم به دختر عمه آدم بگند.......

چند روز بعد........

بهاره میاد مشهد و زنگ می زنه به آرش که می خوام ببینمت ...

_واسه چی زنگ زدی به دختر عمم یه همچین چرت و پرت هایی گفتی؟

_من اینجوری نگفتم....

_چرا دروغغغغغغغ گفتی؟؟؟

_چون از دستت ناراحت بودم..

...........

بهاره گریه می کنه و میاد خونه ،احتیاج به کسی داشته که باهاش درددل کنه که یاد بهداد میفته و شماره بهداد و می گیره...

(شرمنده ،من خيلی خوابم مياد قول ميدم فردا شب بقيشو بنويسم....)

+نوشته شده در سه‌شنبه ۱٤ بهمن ۱۳۸٢ساعت۱٢:۱٥ ‎ق.ظتوسط شقایق | نظرات () ::