يار دبستانی من

 

 امروز صبح با صدای بلند رادیو که می گفت :    

                       یار دبستانی من با من و همراه منی   

                       چوب الف بر سر ما بغض من و آه مني  

                       حك شده اسم من وتو رو تن اين تخته سياه

                       تركه بيداد و ستم مونده هنوز رو تن ما 

        از خواب پریدم و تا نیم ساعت فقط اشک ریختم ، شاید مضحک به نظر برسه اما    تمام خاطرات جلو چشمم  رژه  میرفتن ،از اولین روز دبستانم با رعنا و مونا تا دبیرستان و دانشگاه با زلفا ، معصوم وسارا ....

      طفلی پدرم دهنش از تعجب باز مونده بود که من چرا اینطوری گریه می کنم ؟؟؟؟؟اما دست خودم نبود به اشکام  اجازه میدادم که رو گونه هام سرازیر شند شاید دلم آروم بگیره...

    كا  

           كاش ّ من ّ نقاش بودم تا مي توانستم غمهايم را جاي تابلو قاب كنم ... نمي فروختم ... مي سوزاندم. . . 

        اما هم اکنون شب است و من باز هم می نویسم ... 

       
    كسي امشب دلش مي خواهد "جايي"پيدا كند!  

          كسي امشب دلش مي خواهد بلند بلند گريه كند و خوابش ببردو 10 روزه بعد بيايد...
    كسي دلش مي خواهد سيگار را با دودهايش بكشد..

          كسي دلش مي خواهد آه هايش را به دودهاي سيگار وصل كند و بفرستد به همان ناكجاي مسخره!
    كسي امشب دلش مي خواهد خدا را پايين تر بياورد!         
    كسي امشب دلش مي خواهد آخرين بار را يك باره ديگر بشنود...
    كسي امشب دلش مي خواهد تا صبح براي كسي,كاشكي هايش را دوره كند!...
    كسي امشب مي خواهد همه ي از "او"به ياد مانده ها را لمس كند و به خودش برگرداند...
    كسي امشب دلش مي خواهد يك پاك كن دسته راستش بگيرد و تمام جوهر هاي وجودش را حذف كند ...
    كسي امشب دلش مي خواهد تا صبح يكي فقط جوابه يكي از "چرا هاي"ديدگانش را بدهد...
    كسي امشب دلشمي خواهد طاق باز با ماه گريه كند...
    كسي دلش مي خواهد امشب همه ي با هم بوده ها را له كند!...
    كسي امشب دلش مي خواهد,زود تر همه ي نرسيده ها اتقاقش را بيفتد...
    كسي امشب دلش مي خواهد ,"بر عكس "شود...
    كسي امشب دلش مي خواهد يك سرم همه ي فراموشي ها را به تنش,فكر و  ذهنش اضافه كند!...
    كسي امشب هزار بار از خودش مي پرسد؟:"راستي؟تا حالا اصلا دوستم نداشتي؟...
    كسي امشب دلش مي خواهد, همان آهنگ را تا هميشه گوش دهد...
    كسي دلش مي خواهد...همه تا ابد خواب تر بمانند...
    كسي دلش مي خواهد ميله هاي بافتني را دستش گيرد و آرام روي زمين بكشد كه:خواب در چشم ترم ميشكند!...

  

+نوشته شده در پنجشنبه ٢ مهر ۱۳۸۳ساعت٢:۳٤ ‎ق.ظتوسط شقایق | نظرات () ::