كاش مي شد آرام اين انگشت اشاره را از زمين كَند....
كاش مي شد جَلدي به هوايش كشاند و بلند داد زد
...پَر....!!!
كاش مي شد...
آن وقت مي شد چشمهايت را بازه بازه بگذاري و خوابت ببرد
آرام...
ولي مي داني گويي اين انگشت، بالا هم كه بيايد صاف مي ماند...صاف و موازي با زمين ...مي ماند و تا ابد نشانت مي دهد
نشانه ات مي گيرد...

نشانت مي دهد كه: ديدي اوهم كه پَر نداشت...نبايد جُم مي خوردي...
سوختي...
پس بي سخن سر فرود آر...چون اين بار هم گول خوردي عزيزكم.
اين بار هم.

+نوشته شده در جمعه ٢٢ دی ۱۳۸٥ساعت۱۱:٢٠ ‎ب.ظتوسط شقایق | نظرات () ::
 

خوبی؟
خوبتر...؟
باز هم خوبتر...؟
بازهم...بیشتر.......؟
من؟
معلوم نیست....اما دختر خوبی شده ام یک پارچه خانم...
یه پارچه آقا....
چه فرقی می کند...!
مهم این است که اگر ببینیم به من افتخار می کنی.


باور کن!


آمدم که
فقط این گل را بگذارم برای همه آنهایی که در دی آمدند و ماندند و
رفتند
و رفتند و رفتندو
من دل تنگ همشانم
,...
همه آنها....

+نوشته شده در جمعه ٢٢ دی ۱۳۸٥ساعت۱:٠٩ ‎ق.ظتوسط شقایق | نظرات () ::
 

خوشبختی...

نشانه بدبختی انسان اين است که آنقدر فرصت داشته باشد که فکر کند بدبخت است يا خوشبخت

" برنارد شاو "

عزیز من!

خوشبختی نامه‌ای نیست که یک روز، نامه‌رسانی، زنگ در خانه‌ات را بزند و آنرا به دستهای منتظر تو بسپارد.

خوشبختی، ساختن عروسک کوچکیست از یک تکه خمیر نرم شکل پذیر...

به همین سادگی،

به خدا به همین سادگی؛

اما یادت باشد که جنس آن خمیر باید از عشق و ایمان باشد نه هیچ چیز دیگر...

خوشبختی را در چنان هاله‌ای از رمز و راز، لوازم و شرایط، اصول و قوانین پیچیده‌ی ادراک‌ناپذیر فرو نبریم که خود نیز درمانده در شناختنش شویم...

خوشبختی همین عطر محو و مختصر تفاهم است که در سرای تو پیچیده است...

ای عزیز!

انسان، آهسته آهسته عقب‌نشینی می کند.

هیچکس یکباره معتاد نمی شود،

یکباره سقوط نمی‌کند،

یکباره وا نمی‌دهد،

یکباره خسته نمی‌شود ،

رنگ عوض نمی‌کند،

تبدیل نمی‌شود

و از دست نمی‌رود.

زندگی بسیار آهسته از شکل می‌افتد و

تکرار و خستگی، بسیار موذیانه و پاورچین رخنه می‌کند.

باید بسیار هشیار باشیم و نخستین تلنگرها را، به هنگام و حتی قبل از آنکه ضربه فرود آید، احساس کنیم.

هرگز نباید آن روزی برسد که ما صبحی را با سلامی محبانه آغاز نکنیم.

خستگی نباید بهانه‌یی شود برای آنکه کاری را که درست می‌دانیم، رها کنیم و انجامش را مختصری به تعویق اندازیم.

قدم اول را، اگر به سمت حذف چیزهای خوب برداریم، شک مکن که قدمهای بعدی را شتابان برخواهیم داشت.

ما باید تا آخرین روز زندگیمان_ که اینگونه به دشواری بر پا نگهش داشته‌ایم _ تازه بمانیم.

به خدا قسم که این حق ماست.

از "چهل نامه کوتاه به همسرم "

اثر: نادر ابراهیمی

 

شايد خواستم تا فراموش نکنم که من خودم هستم و نفس می کشم نه يک عروسک خيمه شب بازی
شايد خواستم تا به ياد بياورم که حافظه، برای عتیقه کردن عشق نیست، برای زنده نگه داشتن عشق است.
شايد خواستم تا بار ديگر به خاطر بسپارم تا شقايق هست زندگی بايد کرد

.....

از همه دوستان که لطف می کنند و نظر می دهند صمیمانه سپاسگذارم فقط لطف کنید بدون اسم نظر ندهید ، کسی اجبارتون نکرده نظر بدین اگر جسارت ندارید که خودتون و معرفی کنید بهتره هیچ انتقادی نکنید در غیر این صورت نظرات بی نام پاک می شوند

+نوشته شده در یکشنبه ۱٧ دی ۱۳۸٥ساعت۱۱:٥٩ ‎ب.ظتوسط شقایق | نظرات () ::