سلام دوستان عزیز می دونم این بار هم نتونستم درست به قولم وفا کنم اما باور کنین اگر شما هم جای من بودید اوضاع و احوالتون بهتر از من نبود ، تصور کنین هر روز از صبح ساعت 8 تا ساعت 16 سر کار از ساعت 16 تا ساعت 18:30 آرایشگاه از ساعت 19:30 تا 21 هم به دوستان عزیزتر از جونت کامپیوتر تدریس کنی ، تصور کنین طرف فوق لیسانس مامایی اما حتی بلد نیست کامپیوترشو روشن کنه و تو مجبوری روی دوستی به اون excel  یاد بدی چون می خواد تو بیمارستان رضوی استخدام بشه و گفته مدرک رایانه کار 1 داره ...

امیدوار بودم این دوره آرایشگاه زودتر تموم بشه و مدرکش و بگیرم بلکه  سرم کمی خلوت بشه تاشاید بتونم کمی بنویسم و نفسی بکشم اگه به سرم نزنه که خودم آرایشگاه باز کنم .خلاصه خودمم نمی دونم کی صبح می شه کی شب ، اما دیدم اگه اینجا رو رها کنم ممکنه درش تخته بشه این بود که یک مطلب از دوست عزیزم آرایه انتخاب کردم تا براتون بگذارم امیدوارم شما هم مثل من خوشتون بیاد فقط لازم به ذکر که نوشته های آرایه همگی واقعی و داستان زندگی خودشه ... توصیه می کنم حتما یک سر به وبلاگش بزنید ...

 

 

 

داشتم فراموشت می کردم اما باز دوباره ...

 

ما و دوستامون يه برنامه براي شمال چيديم که به خاطر يه سري مشکلات؛ ناچار شديم برنامه رو جلو بندازيم و روزاي اول عيد بريم.(اين دوستامون؛ حدود 20-30 نفر ميشن که بيشترشون دوستاي دوران دبيرستان ماني هستند و حالا که تقريبا همشون متاهل شدن؛حدود چند سالي ميشه که من هم تو جمعشون هستم ؛ هر چند دوران دوستي من و ماني هم گاهي تو جمعهاشون بودم. يک اکيپ صميمي و يکدست؛ که به واقع بهترين خاطره هاي زندگيمونو با هم داشتيم؛ و بهترين مسافرتها رو با هم رفتيم. و از همه جالبتر اينه که با هم بزرگ شديم.) تو اين مدت کمتر پيش اومده که کسي رو به جمعمون اضافه کنيم؛ اما يه دو سه تا زوج به ما اضافه شدن. يکي از اونا فريبرز و مهدا هستند. به شخصه خيلي ازشون خوشم مياد چون خيلي شاد و پر انرژي هستند. توي اين مسافرت قرار شد يکي از دوستاشونو همراه خودشون بيارن. چون ما با اونا هم مسير بوديم؛ زودتر از محل قرار اصلي؛ باهاشون قرار گذاشتيم تا طول مسير تا محل اصلي قرار رو با هم باشيم. به محل قرار که رسيديم؛ ماشين فريبرز رو ديديم و پياده شديم و به سمتشون رفتيم براي احوال پرسي. همزمان دوستاي اونا هم از ماشينشون پياده شدن و به سمت ما اومدن. اول با خانوم دست دادم و مهدا ما رو به هم معرفي کرد؛(آدم يه وقتايي چنان اتفاقها براش غير منتظره است که حتي با شباهت اسم و شباهت ظاهر؛ هم ممکنه کسي رو که قبلا ديدي نشناسي) اما شوهرش هنوز به سمت ما نيومده بود و داشت بچه اش رو از تو ماشين پياده ميکرد؛ من مشغول حرف زدن با مهدا بودم؛ با صداي سلام و احوال پرسي برگشتم؛ چقدر اين صدا به گوش من آشناست! هنوز هيچي نديده بودم که انگار بند دلم پاره شد؛ کسي به دلم چنگ مينداخت و حسابي ضعف کردم و حالم به شدت بد شد. فقط از خدا خواستم کمکم کنه بتونم رو پام بند شم. کاش من مجبور نبودم بعد از اين همه سال تو رو اينجوري و در اون موقعيت؛ جلوي چند جفت چشم ببينمت.(هميشه براي ديدن تو ترديد داشتم؛ هم دلم ميخواست ببينمت؛ هم با فکر ديدنت اعصابم به هم ميريخت. ولي اين آخريها آرزو کرده بودم هيچوقت نبينمت. خدا هم که روي منو زمين نزد!). سعي کردم با تمام توانم عادي به سمت تو بيام؛ باهات دست بدم؛ لپ بچه ات رو بگيرم و نميدونم  چرا در آغوش تو اونو ببوسم؟ فقط ميدونستم ديگه هيچ توجيهي براي رفتار من نيست.(دستام اگر که رو بشه!دلم بي آبرو بشه!راز مگو بگو بشه!) مهدا گويا متوجه چيزي شده بود که تو براش توضيح دادي؛: ما هم دانشگاهي بوديم! خدا خدا ميکردم رفتار من در برخورد با تو واقعا به اندازه يه همدانشگاهي باشه؛ نه چيزي بيشتر. اما ماني من و خانوم تو؛ اونا که همه چيز رو ميدونن چي؟ اونا که حداقل ميدونن ما خيلي بيشتر از اين حرفها با هم قاطي بوديم چي؟ تصور اينکه اونا همش ما رو و رفتار ما رو ونحوه برخورد ما رو با هم زير نظر دارن؛ به اندازه کافي دردآور بود. حال تو هم دست کمي از من نداره؛ چون پشت رل نميشيني و ميذاري خانومت برونه. ماني هيچي به من نميگه. تو مسير ساکتيم؛ من ميخوام همه چيز خيلي عادي جلوه کنه؛ ولي ميترسم اگه حرف بزنم هيجان و لرزش صدام خيلي چيزها رو لو بده. ماني از من پرسيد که: خيلي متعجب شدي نه؟ گفتم خوب طبيعيه؛ اصلا فکر نميکردم يه روزي اينا رو اينجوري ببينم. بيشتر به خاطر بچه اش تعجب کردم. شبيه هيچ کدومشون نيست! و زود حرف رو عوض کردم؛ کاش بچه ما شبيه تو بشه!(خداي من! چقدر ناشيانه حرف ميزنم!) و شروع کردم به وراجي از خاله و عمو ودايي. خواستم از اون حال و هوا بيام بيرون؛ ولي همين که ماشين ما موازي ماشين اونا ميشد؛ و اون نگاه تو به من مي افتاد؛ از درون ويران ميشدم. به محل قرار اصلي رسيديم. تقريبا همه بچه ها اومده بودند. درهاي ماشين امير و مينا باز بود و اين ترانه بنيامين فضا رو پر کرده بود:حالم بده حالم بده عشقم رفته نيومده
نه سر زده, نه زنگ زده, نه کسي جاشو بلده
آدم بده نگو به من عاشق شدن نيومده
آدم بده حالم بده
حالم بده, حالم بده 
 من قبلا اين ترانه رو شنيده بودم و دوستمو به خاطر اين ترانه مسخره کلي اذيت کرده بودم. ولي حالا اينقدر روي من اثر گذاشت که ديگه نتونستم خودم رو کنترل کنم؛ همچنان که ميخوند حالم بده؛ چنان ضعف کردم که نشستم و آور پشت آور... حال من به همون بدي بود که اون ميخوند. ماني ازم خواست اگه چيزي آزارم ميده(منظورشو خوب گرفتم؛ حضور تو رو ميگفت) برگرديم خونه و نريم مسافرت. توي قيافه هاي نگران دوستامون؛ نگاهم به نگاه تو گره خورد. رنگ رخساره خبر ميدهد از سر درون! تو از من هم بدتر بودي ولي؛ خوب؛ تو يک مرد هستي و احساساتت کنترل شده است. سعي ميکني به من نزديک بشي؛ دستتو ميذاري روي پيشونيم و ميگي که: مبارکه! قدم نو رسيده مبارک! تب هم که نداري! اين حرف تو همه رو ميخندونه و پشتش شوخي هاي آبداره که نثار من و ماني ميشه. تو مثل هميشه خوب ميتوني جلوي هيجانات من رو بگيري و آرومم کني. (اون قديم نديما؛ وقتي سر درد داشتي؛ بهم ميگفتي دستمو بذارم روي پيشونيت؛ ميگفتي انرژي ميده و خوب ميشي! من هميشه فکر ميکردم تو الکي اين حرفو ميزني؛ اما حالا؛ من خوب ميشم! خوب به معني عادي!) دو سه تا نفس عميق ميکشم و حالا از قيافه من تنها چيزي که دستگيرت ميشه شور و شوق و هيجانه. که اونم همه به حساب مسافرت و ذات اصلي من که بدجوري با شيطنت و شلوغ بازي گره خورده ميذارن. راه ميافتيم و وسطهاي راه دوباره مي ايستيم تا يه چيزي بخوريم. يه لحظه خودتو به من ميرسوني و ميگي: خيلي از ديدنت خوشحالم. و بعد به سمت ماني ميري و يه سري خرت و پرت خوراکي؛ که همش هموناييه که من دوست دارم! بهش ميدي. بعد کنار جاده واميستين و با هم حرف ميزنين. نگاهتون ميکنم. چه منظره قشنگي. انگار همه خوبيهاي دنيا يه جا جمع شده ؛ توي همون نقطه اي که تو و ماني واستادين! از اينکه دست رو شونه هم گذاشتين و ميخندين(نميدونم باز اين ماني براي تو جک گفت يا تو براي اون!) احساس راحتي و آرامش ميکنم. ميرم سمت خانومت. حالا ميتونم با دقت نگاش کنم و کنکاش و وراندازش کنم. يک کمي از خود راضي به نظر مياد. دختر کوچولوتو بغل ميکنم. هيچوقت تصور همچين لحظه اي رو نداشتم. اصلا هنوز هم تو بهت و ناباوريم؛ دستاي دخترت درست شبيه دستاي توئه. خانومت مياد به سمتم و بهم آلوچه تعارف ميکنه. بعد همه دوباره راه مي افتيم. نزديکاي ظهر به ويلا ميرسيم. زود مستقر ميشيم و بساط جوجه کباب و چنجه رو راه مي اندازيم. بچه ها کاراي خودشون رو حفظن. اينجا هر کسي يه مسئوليتي داره. اين وسط
 شده آتيش بيار معرکه. هي من و تو رو دور هم جمع ميکنه و از دانشگاه خاطره تعريف ميکنه. تو ميخندي. اصلا باورت نميشه اين اشکان همون استاد بداخلاق و خشک و جدي منه که سر يکي از کلاساش؛ تو رو بيرون انداخت! ساختن آتيش کار منه. تو هم زود يه بادبزن ورميداري و مياي پاي منقل. اصلا بهم نگاه نميکني. زل زدي به ذغالهايي که حالا دارن قرمز ميشن. خداي من؛ اينهمه حرف و حالا ما ساکتيم. آروم از منقل دور ميشي؛ تو که بري من هم ميتونم اشکامو بذارم پاي دود منقل! اشکان و بقيه بچه ها بساط مشروب رو آماده کردند. ماني با يه ليوان و کمي مزه به سمتم مياد. ميشينه کنارم و با هم ميخوريم. دو سه تا ديگه از بچه ها بساط رقص و آواز راه انداختن. الهام تنها دختر مجرد جمع ؛ مياد دست ماني رو ميگيره و ميبرتش وسط رقص. من هم انتظار ندارم با دستاي زغالي ازم دعوت به رقص بشه! هنوز دارم با آتيش ور ميرم که تو با دو ليوان مشروب و مخلفات مياي پيشم. ميذاري کنارم, يه لحظه که نشستي؛ خاکستر ذغالها رو فوت ميکني و ميگي آمادست! سرم رو که از روي ذغالها بالا ميارم؛ نگاهمون به هم گره ميخوره. بي اختيار اين جمله روي لبهام جاري ميش: چقدر بزرگ شدي! مرد شدي!تو خيلي خوشت مياد؛ ميگي: حق داري؛ 21 سالگي کجا؛ حالا کجا؟ اما تو لعنتي؛ تکون نخوردي! بهتر هم شدي. خوشحالم که با ماني احساس خوشبختي ميکني. من اگه کمي هم باهوش باشم ميتونم بفهمم اون هم با همسرش احساس خوشبختي ميکنه. نميشيني؛ ميري قاطي بچه هاي ديگه. کار من با آتيش تموم شده. ميرم پيش مهدا و مينا و بقيه دخترا که نشستن و مينوشند و گاهي رقصي روي صندلي ميکنند؛ (که بهش ميگيم پارا المپيک) و خودتون ميدونيد که چند تا خانوم که به هم ميفتند چقدر حرف براي گفتن دارند. تقريبا همه مردها دور منقل جمع شدن و ميگن و ميخندند. ما خانومها هم بساط رو ميبريم لب دريا پهن ميکنيم و يه آتيش هم اونجا مهيا ميکنيم و ميخنديم و ميخونيم. اشکان با گيتارش مياد تو جمع ما و شروع به زدن و خوندن ميکنه. اشکان هنوز مجرده و تا مدتها اون و سينا که مجرد بود رو با هم نامزد ميدونستيم(محض مسخره بازي) ولي سينا ازدواج کرد و اون تنها موند! چقدر دلم هواي خوندن کرده بود. ميزنه و ميخونيم. من هم که غير از شش و هشت چيزي از گيتار نميدونم؛ با پررويي ميگيرم و ميزنم و براشون با اون کلاه مکزيکيم اداي آوازخونهاي دوره گرد رو در ميارم؛ بچه ها خوشحالن که من حالم خوبه و مثل هميشه پر از انرژي ام. من هميشه نخورده مستم؛ و واقعا هم خوردن و نخوردن مشروب؛ حتي اگه مارتيني باشه و حتي اگه دو سه پيک هم بيشتر رفته باشم بالا؛ آنچنان تغييري روي رفتار من نداره. اينجا لب ساحل دخترا و اشکان از خنده ولو شدن و دلاشونو گرفتن؛ ميرم سمت منقل تا اين بازي رو سر اونا هم در بيارم. توي بچه ها؛ تو رو نميبينم و همين جسورترم ميکنه. ماني يه 25 توماني ميندازه جلوي پام. و بعد يه سيخ چنجه داغ ور ميداره و با هم ميريم کنار ساحل ميشينيم روي ماسه هاي خيس و ميخوريم. دلم ميخواد بزنم به دريا ولي هوا مناسب نيست. تا شب همين بساط پهنه.شوخي و خنده و رقص و آواز. نيمه هاي شب؛ کنار ساحل آتيش روشن کرديم و همه زوج زوج بغل هم نشستيم و قليون و چايي هم به راهه. اشکان داره برامون به قول خودش از اون آهنگاي خاطره انگيز ميخونه و تقديم ميکنه به کسايي که هنوز يه چيزي به اسم دل! توي سينشون ميزنه! گاهي با بعضي ترانه هاش زمزمه ميکنيم. اشکان از تو ميخواد که گيتار بزني. (آخه اون تو يکي از جشناي دانشگاه ديده بود که تو خوب گيتار ميزدي). قبل از اينکه تعارفات معمول تو تموم بشه؛ من خودمو به ساحل نزديک تر ميکنم؛پشت به جمعيت ميشينمو دريا رو نگاه ميکنم.(ميدونم ديگه اگه بنا به اين باشه که تو بخوني و بزني؛ من هم گرم مشروب و گستاختر از هميشه؛ اشک حداقل پرده دريه که سر درونمو هويدا ميکنه). ماني هم بلافاصله مياد کنارم. ميخوني؛ ميزني و ميخوني؛
يه عاشق بي قايق تو دريا
چشماشو مي بنده تو رويا
من عاشق بي قايق تو دريا مي ميرم
چشمامو مي بندم بي رويا مي ميرم
ميرم و مي ميرم آسوده ميشم از عشق
ميرم و مي ميرم
جشن تولد مرگمو براي تو زير آب ميگيرم
يه زيبا نگاهش به موجا
يه عاشق بي ساحل تو دريا
پرياي دريا من امشب مي ميرم
از عشق يه زيبا من امشب مي ميرم
ميرم و مي ميرم آسوده ميشم از عشق
ميرم و مي ميرم
جشن تولد مرگمو براي تو زير آب ميگيرم
من عاشق بي قايق تو دريا
چشمامو مي بندم بي رويا
يه زيبا نگاشو چه آروم به موجا مي دوزه
يه عاشق بي ساحل چه تنها تو دريا مي سوزه
ميرم و مي ميرم آسوده ميشم از عشق
ميرم و مي ميرم
جشن تولد مرگمو براي تو زير آب ميگيرم
 

نه تنها من؛ که بيشتر بچه ها احساساتي ميشن؛ و اشک روي گونه هاي خيليها خط ميندازه. (اين راز صداي گرم توئه که همه رو سحر ميکنه).اينقدر مورد توجه همه قرار ميگيري که حتي من هم بهت حسودي ميکنم. ميخواي دوباره بخوني؛ بچه ها از ما ميخوان بيام تو جمع اونا و تکروي نکيم. اشکان داره فيلم و عکس ميگيره و ميخواد همه دور هم باشيم. چاره اي جز تسليم نيست. من مجبورم درست رو به روي تو بشينم. و تو ميخوني:

غم ميون دو تا چشمون قشنگت - لونه کرده
شب تو موهاي سياهت - خونه کرده
دو تا چشمون سياهت - مث شب هاي منه
سياهي هاي دو چشمت - مث غم هاي منه
وقتي بغض از مژه هام پايين مياد - بارون ميشه
سيل غم آباديمو ويرونه کرده
وقتي با من مي موني تنهايي مو باد مي بره
دو تا چشمام بارون شبونه کرده
بهار از دستاي من پر زد و رفت
گل يخ توي دلم جوونه کرده
تو اتاقم دارم از تنهايي آتيش مي گيرم
اي شکوفه توي اين زمونه کرده
چي بخونم جوونيم رفته صدام رفته ديگه
گل يخ توي دلم جوونه کرده
چي بخونم جوونيم رفته صدام رفته ديگه
گل يخ توي دلم جوونه کرده

من ميخونم با تو؛ اين ترانه رو هميشه براي تو و فقط به ياد تو ميخوندم؛ هر جايي که زمزمه اش کردم ؛ با تو بودم.برام مهم نيست؛ که کسي بخواد به گذشته ما شک کنه يا نه؛ که بخواد شک کنه ما بيشتر از اينها با هم بوديم يا نه؛ که شک کنه من و تو چرا اينقدر با هم هماهنگيم؟ که بخواد بدونه  چرا  تو ميدوني من از چي خوشم مياد؟ که چرا  من ميدونم تو از چي بدت مياد؟ مهم ماني که ميدونه تو يه دوست صميمي براي من بودي. و البته خانوم تو هم هرچند از اين وضعيت راضي به نظر نميرسه؛ مجبوره وجود من و تو رو با هم تحمل کنه. فلاش دوربين منو ياد عکسهايي که پاره کردم و دور ريختم ميندازه. وحشت ميکنم. از اينکه دوباره توي وجودم عشق تو رخنه کنه ميترسم. چشاتو بستي و داري ميخوني؛ حالا ميتونم بدون برق چشات به صورتت نگاه کنم؛ زير رقص نور شعله هاي آتيش؛ خطهاي زير چشماتو ميبينم. خطوط مهربان زير چشمانت! يادم مياد اين شعر رو آخرين بار براي من خوندي:
با من اي محبوب من؛ از يک من ديگر، که تو او را در خيابانهاي سرد شب؛
با همين چشمان عاشق بازخواهي يافت؛ گفتگو کن، و به ياد آور مرا؛
در بوسه اندوهناک او؛ بر خطوط مهربان زير چشمانت!
خدايا!  چرا  من دوباره اونو ديدم؟ نگاهم از روي تو به سمت دختر کوچولوت ميچرخه که چه آروم بغل مامانش خوابيده. صبح با صداي گوشخراش اشکان و گيتارش از خواب پا ميشم؛ هنوز به اندازه کافي نخوابيدم. ماني از روي پله ها يه دمپايي به سمت اشکان پرت ميکنه و چند تا ديگه هم دمپايي از اتاقهاي ديگه نثارش ميشه. من غلت ميزنم و دوباره ميخوابم. ماني ميره پايين. چند لحظه بعد ملافه از روي من کشيده ميشه و دختر کوچولوتو ميبينم که اومده بالا سرم و لبخند ميزنه و ميگه دالي! ازش ميپرسم: مامانت کو؟(جرات ندارم بگم بابات کو!)ميگه: خواب! و بعد مياد کنار من دراز ميکشه. ميخوابيم. (عکسي رو که از ما تو اين حالت گرفته بودي توي موبايلت ديدم!). از صداي رقص و آواز بچه ها بيدار ميشم. چشم باز ميکنم و چشاي روشن دخترت رو ميبينم. دخترت برق چشاشو از تو به ارث برده. خداي من! کي فکرشو ميکردم يه روز ديگه اين صحنه بيدار شدن تکرار بشه و دختر تو توي آغوش من باشه؟ ميام پايين. بچه ها دوباره نوشيدن رو شروع کردن و گرم گرم هستند. دست و روي دخترتو ميشورم و ميريم سر ميز صبحانه که بدجوري قتل و عام شده. سياوش و مهري هم سر ميز هستند. گرم گرم! يهو سياوش ميزنه زير خنده و ميگه: ببينم! اين بچه  چرا  شبيه توئه؟! از صداي قهقهه اون همه دور ميز جمع ميشن ببينن چي شده؟! سياوش بريده بريده و در حالي که به شدت سرخ شده ميخنده و ميگه لا اقل کنارش نشين! تا لو نره! من تازه پي به شباهت رنگ چشاي اون و خودم و طرح لبش ميبرم! همه دست ميگيرن و سر اين موضوع کلي شوخي ميکنند! و ميپرسن چشاي مامان باباش مشکيه!  چرا  اين چشاش روشنه! و تو با حرص داري توضيح ميدي که چشاي مامانت همين رنگيه! ماني متوجه ناراحت شدن تو ميشه و ميکشدت کنار ميگه: به دل نگير؛ بچه ها فقط دارن شوخي ميکنند. و بعد به بچه ها تذکر ميده که تو تازه وارد جمع ما شدي و کمي نزاکت رو رعايت کنند! بعد هم بساط بزن برقص منتقل ميشه روي تراس. هر کسي هر مسخره بازي بلده رو ميکنه و همه در حال شوخي و خنده هستند.کل کل هاي ماني و مهران شروع ميشه(ما هميشه سر تيکه هايي که اين دوتا به هم ميندازن؛ دلدرد ميگيريم!) من اما ساکت؛ درست عکس هميشه؛ يه گوشه اي کز  کردم و نشستم. دارم به اين ترانه(که همه دارن باهاش ميرقصن!) گوش ميدم:

م_ من اگه نو نو رو دو دوباره نه نه نه نه نه نبينمت
مي مي ميرم
م_ من اگه نو نو رو دو دوباره نه نه نه نه نه نبينمت
مي مي ميرم
وقتي حرفام و مي خوردم
داشتم از عشفت مي مردم
وقتي لبهام و مي دوختم
داشتم از عشقت ميسوختم
وقتي بودم سرد و ساکت
داشت دلم مي شد هلاکت
فکر ميکردم تو تويي جفتم
سوختم و بتو نگفتم
خواستم از چشمات نيفتم
خواستم از چشمات نيفتم


فريبرز بهم گير ميده که چراساکتم؟ چرا مشروب نميخورم؟ چرا سيگار نميکشم! چرا بچه مثبت شدم! چرا مخمل نميپوشي؟! چرا با ما نميجوشي؟!(خاک بر سرشون نشه؛ يه ساعت نميتونن دندون رو جيگر بذارن و آبروي آدم رو به باد ندن!). بعد هم بقيه يه گيري به من ميدن: چه ساکت شدي! چه کم حرف! پاشو برقص! اين وسط يکي يه تيکه مياد که خيلي ناجوره: اگر ديدي جواني بر درختي تکيه کرده! بدان عاشق شده و اندکي هم گريه کرده!(من درست به تنه نخلي که روي تراس بود تکيه کرده بودم!). اين جمله به مذاق تو خيلي خوش مياد؛ دست منو ميگيري؛ و ميذاري تو دست ماني و وادار به رقصمون ميکني. تماشاچي نداريم؛ همه رقاصن! دست منو که ميگيري؛ ميفهمم همه اونچه تصور ميکردم؛ از اينکه زماني دوباره گرماي دستات رو حس ميکنم؛ اشتباه بوده. من هيچ حسي رو از دستهاي تو نگرفتم. خوشحال ميشم. به خودم و به قلبم رجوع ميکنم؛ ميبينم من فقط خاطراتتو دوست داشتم؛ من براي خاطراتت دلتنگي ميکردم؛ اما هرگز نخواستم دوباره با تو بگذرونم؛ عکساتو ميديدم؛ اما حاضر نبودم دوباره ببينمت؛ صداتو توي ذهنم مرور ميکردم؛ اما هرگز نخواستم که دوباره بشنومت. حس من به تو؛ به عشق کهنه و قديمي که حالا رو به روم واستاده و دخترشو بغل کرده و باهاش تانگو ميرقصه؛ ديگه اون حس سرخ وعريان و داغ نيست. حسي زرد رنگ به تو دارم! دوستتون دارم؛ تو؛ دخترت؛ و همسرت رو! حالا دارم با اين ترانه با تو ميرقصم:
چشمامو رو هم ميزارمو
تو رو به يادم ميارمو _خاطره ها
دوباره دست تكون ميدنو
تو رو به هم نشون ميدنو
كم ميارم اخه تورو تورو به يادم ميارمو
دنيا ديگه مثه تو نداره نداره نه ميتونه بياره
دلا همه بي قرار عشقن
اما عشقه كه واسه تو بي قراره - هو
هيشكي مثه تو نميتونه
نميتونه قلبمو بخونه
بگو بگو كدوم خيابونه
كه منو به تو ميتونه برسونه
نه نداره د نيا مثل تو مثل تو
نداره د نيا مثل تو مثل تو


همسرت ميپره وسط ما دوتا و مثلا به شوخي(و البته جدي) ميخواد رقصمون رو به هم بزنه و شوهرشو از من جدا کنه. ميخواستم بهش بگم زحمت نکش: ما مدتهاست از هم جدا شديم! ولي با اين حال دستشو گرفتم و باهاش کلي رقصيدم. اونقدر که ديگه تلو تلو ميخوره ولي نميخواد کم بياره و جا بزنه! (اگه من هم مشروب خوره بودم الان از شدت تحرک مرده بودم! ). ظهر بعد از نهار؛ همه از من ميخوان که براشون فال قهوه بگيرم. (اين دوستاي من آبرومو جلوي تو بردند! هي من ميخوام کلاس بذارم سيگار نکشم؛ فال نگيرم و هزار و يک کار ديگه که تو دوست نداشتي انجام ندم؛ اما...). جالبه که اولين داوطلب فال تويي! من چطور فنجون چپه شده تو رو برگردونم و برات از گذشته و آينده ات حرف بزنم؟! آخه مردم آزار؛ نميشد بي خيال اين يکي بشي؟! عرق سردي روي پيشونيم نشسته و دارم توي فنجونتو نگاه ميکنم. (فالهاي من هميشه براي سرگرمي و مسخره بازي بوه؛ اما حالا ته فنجون تو اسم من افتاده!). با انگشت همش ميزنم و ميگم چيز زيادي ازش معلوم نيست! بعد هم چند تا چيز الکي و خنده دار ميگم همه هم ميخندند: يه دختر داري؛ چشاش روشنه! . واسه خانومت يه فالي ميگيرم که دهنش از تعجب باز ميمونه! به چشم و ابرو اومدنهاي تو هم توجهي نميکنم! (بيچاره روحشم خبر نداره که تو اينا رو به من ميگفتي!).يه آهنگ زيباي عربي پخش ميشه و من به وجد ميام و يه تيشرت و دو سه تا روسري ميبندم به کمرم و ميام وسط و پشت سر من همه همين کارو تکرار ميکنند و حسابي جفتک ميندازيم! و جنغولک بازي ميکنيم. قبل از برگشت؛ من براي آخرين بار رفتم کنار ساحل روي ماسه هاي خيس نشستم و دريا رو با تموم وجودم گوش ميکردم و ميديدم. ماني داشت با خانوم تو از فاميل مشترکي که پيدا کرده بودند(دنيا چقدر کوچيکه!) حرف ميزد؛ و دخترت هم با ماسه ها بازي ميکرد.
صداي اين ترانه از ضبط ماشين تو مي اومد: (اينو گذاشتي و اومدي سمت من).
تنگ غروب هواي تو
تنگ غروب صداي تو
تنگ غروب را افتادم دنبال رد پاي تو
همه جا رو گشتم از تو رد پايي نيست که نيست
هيچ کجايي يه نشوني يا صدايي نيست که نيست
چشام به راه جاده ها
سواره ها پياده ميرفتن و ميومدن اما نبودن گل من
از همه جا رفته بودي
بي اعتنا رفته بودي
من موندم و خيابونا
پرسه زدن تو ميدونا
به هر کسي مي رسيدم
نشونيتو مي پرسيدم
تو کوچه ها و خونه ها بودم مث ديوونه ها
عکستو از دور مي ديدم
دنبال تو ميدويدم
مي رسيدم جات خالي بود
سايه ي تو خيالي بود

ميشيني کنارم و ساکت زل ميزني به دريا. به دريا خيره ميشي؛ و بعد به من. دستبند منو بهونه ميکني و سر صحبت رو باز ميکني: هنوز هم اينو داري؟! عجيبه! فقط من دو بار از حياط دانشگاه پيداش کردم! چطور تا حالا گم نشده؟ لبخند کمرنگي ميزنم. تو دلم غوغايي به پاست. نميدونم چه حسي دارم؟ تلخ؟ شيرين؟ خوشحالم؟ غمگينم؟ ميترسم؟ آشوبي به پاست. پشت اين ظاهر راحت و آروم؛ دنيايي از تلاطم موج ميزنه. درست مثل دريايي که اون وسطا آرومه و اين کنار؛ موجهاي خشمگينش ماسه ها رو روي سرشون ميريزند. ميگي:  چرا  انگشترت رو قايم کردي؟(انگشتري که تو اون سالها به من داده بودي؛ لعنت به من؛ سالها بود ازش استفاده نکرده بودم و حالا درست همين امسال بايد دستم کنم؟ اونم فقط به اين دليل که نگينش با مانتوم ست بود؟ عجب تيزي پسر! من فقط وقتي باهات دست دادم توي دستم بود! همونجا کشفش کردي؟). ميگي: نيازي نيست احساس درونيتو از من مخفي کني. من هم درست مثل تو ام. نميخوام ولي بايد بگم که فراموشت کردم. دوست داشتن که الکي تموم نميشه. ما تو اوج از هم جدا شديم؛ تو اوج هم ميمونيم. من خيلي دنبالت گشتم. (يادمه؛ بيشتر از سه ماه به موبايلم زنگ ميزدي و من اونو به يکي ديگه داده بودم و البته بعد پس گرفتم). ازم ميخواي شمارمو بهت بدم. ميگم: داري. بهم زنگ بزن. همين الان. دستاي لرزونت شماره قبلي منو با ترديد ميگيره؛ گوشي من زنگ ميخوره؛ نم اشکي تو چشمات ميشينه. باورت نميشه اين همه سال ميتونستي با من تماس بگيري و نميدونستي. بعد هم بهت ميگم که فرقي در اصل قضيه نميکنه. من هم شماره تو روداشتم. ولي هيچ وقت باهات تماس نگرفتم. تو الان براي من فقط يه دوست قابل احترامي. همونطور که همسرت براي من قابل احترامه؛ همونطور که همه اين دوستامون برام قابل احترامن. همين. عکسي رو که از من گرفتي نشونم ميدي؛ خيلي قشنگه(همونجا عکساي ديگه رو هم ميبينم). ميگم: ميشه ازت يه خواهش تلخ داشته باشم؟ ميگي: جون بخواه. (اين حرفت چنان احساساتيم ميکنه که لحظه اي ميخوام حرفمو بخورم؛ ولي زود به خودم ميام) ميگم: ميشه خواهش کنم ديگه هيچوقت نياي تو جمع ما؟
لحظه اي يکه ميخوري و غم روي چهرت ميشينه؛ ميگي: اگه تو ميخواي باشه. به فريبرز ميگم با اکيپتون حال نکردم. ميگم ازشون خوشم نيومد. اما من و تو ميتونيم دوست باشم؛ از اين دلتنگي رها بشيم؛ به همين سالمي رابطمونو داشته باشيم. درست مثل بقيه دوستات. ميگم: نه؛ نميشه. خوبه که تو از خودت مطمئن هستي. اما من از خودم مطمئن نيستم. ممکنه من دلم براي دوستام تنگ بشه؛ ولي هيچوقت دلتنگ اين جمع دوستام نميشم. ميبيني که فرق ميکنه. من آرزوي ديدنت رو نداشتم؛ ولي حالا خوشحالم که خدا همچين عيدي به من داد. خوشحالم که زندگيت رو براهه. همسر خوبي داري و دختر نازي. به چشمات نگاه نميکنم. ميدونم سرخ شده و بهشون فشار مياري احساساتت رو بيرون نريزن. پا ميشم ميرم. بدون خداحافظي. و حالا که ازت دور ميشم بارون نم نم ميباره و اين ترانه تو فضا پيچيده:
هوا بوي نم گرفته
دوباره دلم گرفته
صداي گريه ي بارون
تو خيابون دم گرفته
با نگاهت قلبمو ازم گرفتي اينم بمونه
با غرورت منو دست کم گرفتي اينم بمونه
گفتي که قلبتو پس ميدم ديوونه اينم بمونه
گفتم اين قلب توه پيشت بمونه اينم بمونه
خواستم عاشقت کنم گفتي محاله اينم بمونه
گفتي تو هم دلت چه خوش خياله اينم بمونه
من ميگفتم شب عشق با اين سياهي نداره ترسي برام وقتي تو ماهي
تو ميگفتي آره من ماهم ولي تو اومدي آسمونت رو اشتباهي
اينم بمونه اينم بمونه

نميخواستم اينا رو اينجا بنويسم؛ نميدونم چه حسي مانع ميشه اينجا راحت بنويسم؛ شايد خجالت. از خودم بدم مياد وقتي از تو مينويسم و اداي عاشقها رو در ميارم. يه عشق کهنه و قديمي که گفتن نداره. که بگي و به خاطرش شماتت کنند و سرزنش بشنوي و وقتي ميل باکست رو ميبيني پر از نصيحت باشه.ميخواستم يه جاي ديگه؛ يه لونه ديگه براي اين نوشته هام پيدا کنم؛ اما اينجا خونه منه؛ هر کاري دلم بخواد ميکنم. غمگين باشم مينويسم؛ شاد باشم مينويسم؛ عاشق باشم مينويسم....مينويسم تا اينجا حفظش کنم؛ نه تو ذهنم نگه دارم و هي بيارمشون جلوي چشم. بعضي آهنگا واقعا تا ابد برات با يکسري خاطرات عجين ميشن. به خصوص که اولين دفعه هم توي همون موقعيتها بشنويشون. مثل همين آلبوم بنيامين که من فکر ميکردم خيلي مسخره است. و شايد به قول تو چون حالا اين آهنگها رو از دهن تو ميشنوم! فرق ميکنه و برام عزيز شدن!

عاشق شدم کاش ندونه!
دست دلم رو نخونه!
اگه بدونه ميدونم !
ديگه با من نمي مونه!
اونکه پيشش دل من گيره!
اگه بدونه ميذاره ميره!
اگه بدونه ديوونم کرده!
ميره و ديگه بر نميگرده!
عاشق شدم کاش ندونه!
دست دلم رو نخونه!
اگه بدونه ميدونم !
ديگه با من نمي مونه!
عاشق شدم دلواپسم!
گرفته راه نفسم!
دلهره دارم که بهش ميرسم يا نميرسم!
چشماي اون سر به سرم ميذاره!
دست از سر من بر نميداره!
داره بلا سرم مياره!
اما خودش خبر نداره!
دستام اگر که رو بشه!
دلم بي آبرو بشه!
راز مگو بگو بشه!
عاشق شدم کاش ندونه!
دست دلم رو نخونه!
اگه بدونه ميدونم ديگه با من نمي مونه!
عاشق شدم دلواپسم!
گرفته راه نفسم!
دلهره دارم که بهش ميرسم يا نميرسم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

+نوشته شده در پنجشنبه ۱٦ شهریور ۱۳۸٥ساعت٩:٠۳ ‎ب.ظتوسط شقایق | نظرات () ::