سلام دوستان نازنینم :

خیلی وقته سر نزدم می دونم هیچ عذری ازم پذیرفته نمی شه . نمی خوام بگم عوض شدم اما می تونم بگم خیلی بی حوصله شدم نمی دونم چرا؟؟؟؟ممنون از شما که اینقدر پشت من هستید و هوام و دارید . ممنونم فرزاد جان از این که نگرانم شدی ...ممنون از لطف و صفای تک تکتون...

چند روز پیش داشتم آفام و چک می کردم یکدفعه یه id توجهم و جلب کرد ، هر چه سعی کردم id و یک طور دیگه ای بخونم نشد خود خودش بود نوشته بود ار سایت فلان که مربوط به دانشگاه خیام بازدید کنید و من دچار شوک............................بعد از این همه وقت اون هنوز id منو از تو لیستش پاک نکرده بود ؟اما چرا ؟یعنی سهوا این off برام send شده بود یا واقعا از کارش پشیمون شده بود آره درست حدس زدی off از طرف zm بود ...نمی دونم الان خوشبخته یا نه ؟نمی دونم با شوهرش احساس آرامش می کنه یا نه؟ اما من هیچ وقت نفرینش نکردم.. هیچ وقت... نه اون و نه هیچ کس دیگرو ...فقط از خدا خواستم تا بفهمند که چه کردند تا برسند به اون نقطه که من رسیده بودم تا بچشند ...اما خدا می دونه که اگه فقط می فهمید برای من همون zm می شد که بود ولی اون مغرورتر از اون حرفها بود ...هیچ وقت نفهمید که من صلاحش و می خواستم ...هیچ وقت احساس منو درک نکرد ...من هنوز نقاشی هاشو نگه داشتم تا یادم نره عزیزتزین کسم با من چه کرد... تا یادم نره که نبلید اعتماد کنم حتی به کسی که از چشمام بهش بیشتر اعتماد دارم... نمی دونم شاید اونم به من همچین احساسی داره ؟نمی گم پشیمونم خیلی هم خوشحالم ...

یکی بعد از دو بار دیدن من تو شرکت عاشقم شده نمی دونه که من از هر چی عشقه بیزارم ...رفته به مدیر عامل گفته ...اونم منو احظار کرد و بعدم خواستگاری و .....نمی د.ونم از بد شانسی منه یا اون ...

یکی از دستم دلخوره ...

هفته پیش عروسی محبوبه بود همه با هم رفتیم عروسیش نیشابور شبم رفتیم خونه معصومه ..خیلی شوهرش گله.جاتون خالی سفر لازم بود برام...

مرخصی ندارم ، اون وقت آخر ماه عروسی دختر خالمه هفته بعدشم عروسی پسریک خاله دیگم هر دو هم تهران...موندم چه جوری برم ؟؟؟

 

 گاهي فكر مي كنم كاش همه چيز مجازي بود...غير واقعي...مثل همين جا كه منم...
مثل اين روزهاي و توهمات و خيالات و...
اينجا همه گويي عين تو اند اما بيرون خبري نيست جز صداي ناسازي كه نعل كف گامهايش هي نزديك و هي نزديك و هي نزديك مي شود...
اينجا نه ترس است نه لرز...اگر هم باشد راه حلش زود يكي مي شود....
اينجا كه منم آدم را زود به زود جو مي گيرد و قدرتش زود زياد ميشود و اميدش زود كاري و حرفهايش زود هم صدا و خواسته اش زود باور....
آي هم مكانيها... اينجا كه منم...همين مكان مجازي ست كه گاهي يك باره سقف و كف و ديوارهايش به يك سوي كوچك باد كه از درزي به داخل مي چكد از هم مي پاشد و ...
همين مي شود كه اكنون شده.....
دل بستن نشايد...آري..نشايد...
انگار با حقيقت بيگانه شده ام...كه نه گويي به حقيقت حساس شده ام...تا مي بينمش ..تا از كنارم مي گذرد...نه!تا از ميان اين درزها نشت مي كند از چشمانم آب مي ‌ايد و بينيم مي گيرد و هي زمين مي خورم...هي خوابهايم كابوس مي شود و هي...
ديدم خط خطي....
كاش فصلي باشد اين حساسيت...كاش گذرا باشد اين بوي نافذ واقعيت و كاش ...
همين...

+نوشته شده در جمعه ۱٢ آبان ۱۳۸٥ساعت٧:٢۱ ‎ب.ظتوسط شقایق | نظرات () ::