تو قول دادی ديگه نیای به خوابم ، جا نگذاری عکستو ، لا کتابم ...
من اما تو بیداری هم هر روز می بینم خوابتو ....

من چون رهگذري كه آرام بر دوش خاطره ها مي گذرد ،
چون نيمه شبي آرام از دل برهوت مي گذرم ،
و چون قماربازي كه نمي داند از غم پاك باختن از كجا ميگذرد ،
همچون جاني كه تازه از كالبد يك رو به مرگ مي گذرد ،
خويشتن را در وجود تو گم كرده
به دنبال تو از همه جا مي گذرم...!
يک فنجان قهوه:
فالت را به من بده 
تا از دستت بگویم:
در اتفاقی که میفتد
زمان تکه تکه میشود
و تنی که رو به روی تو
در تو به توی نقشها گرفتار است
خوب میداند
قسمتش آخر
تلخی این فنجان است و باز
میخواهد در نقش و نگارِ دستانت
ته نشین شود.
"گراناز موسوی "
آری حق با توست من سراسر تضادم و تناقض، جنگ بین عقل و احساس ،جدال به آنچه که آرزوی بدست آوردنش را داری و ترس از دست دادن آن پس از بدست آوردن ،آری من خود نیز همچون سنگ آسیاب بين این دو گرفتار آمده ام ...
و ديگر بار, قسمته دوباره ي قصه را همه با هم بازي كنيم...
بخنديم...بخندانيم...كم آوريم...كم كنيم...و...باز...
خيال كنيم مي شود...
مي شود اين تضادها را فهميد....
آخر مي داني؟كسي مي گفت :آدم هرچه پر تضادتر باشد انسان تر است...اصلا انسان يعني جمع اضداد....
پس بايد سعي كرد فهميد!اصول را بايد فهميد و بعد وارد جزيئات شد عزيزكم...
بايد سعي كنيم كمتر متعجب شويم...
بگذاريم زمان راه راستش را بدواند...ما و همه را....من و بوران و نفرين و خيال را...راحت بدواند.
تازه /مي داني...كسي مي گفت:زمان به عقب هم مي رود!
راست مي گفت....
مي داني وقتي خيال و اصول را با هم قاطي كني,راحت مي شود همه چيز را از همه قبول كرد..!
و حالا تو باز هم قسمته ديگره قصه را بلند بلند بخوان ...
و من را...
و مرا باش كه:
روي ساعته روي ديوار و اين ساعت مچي به دسته راست بسته شده را ,رنگ پاشيده ام.
سياهش كرده ام...سبزش هم....و قرمز ...رنگش كرده ام...
صداي تيك تيكش را مي شناسي ..نه؟...
اينك اين زمان است كه به عقب مي دود...و تو دوباره تكرار مي شوي!
و اينك اين عقربه هايند كه به پس مي روند...و اين همه ي از دست رفته هاست كه نمود مي يابد باز هم از نو!
و اين زمان است كه با ضرب آهنگه هميشه اش به عقب مي رود...
به آنجا كه من هستم...و ماهي كوچكي كه آبها ديگر هيچ وقت شنا كردن را از يادش نمي شويند....و دختركي كه حرفهايي که به آن اعتقاد دارد با منطقش منطبق است ...
به آنجا كه من تنهايم...