همين امشب فقط ، امشب فقط هم بغض من باش...

آرام...آرام....بگذار شب كه خلوت شد...من هم از" تو" بنويسم...
"
از" يا "براي"...نمي دانم
...!
خسته ام از جنگیدن .. از تلاش برای بدست آوردن .. ازخیالبافی.

.خسته ام از دروغ گفتن به خودم . به او . خسته ام از نقش بازی کردن ..
..
عزيزم
امشب خسته ام
.
همین
!

..

دلم فقط باران می خواهد به همان رنگ و بوی خاکستری . دلم می خواهد هر چه هست بیرون بریزم .
..
عزيزم
امشب خسته ام
.
همین
!

..
دلم زندگی می خواهد. وجود می خواهد . هستی می خواهد . خسته ام از " هیچی " . از رنگ کردن خودم خسته ام .
..
عزيزم
امشب خسته ام
.
همین
!

..
دلم می خواهد همه ی لباسهای عروسکم را پاره کنم و دور بریزم . دلم می خواهد لباس نو برایش بخرم . لباسی که عطرش این نباشد .. که رنگش غم نباشد .
..
عزيزم
امشب خسته ام
.
همین
!

..
همه ی گلهای باغچه را که آب داده بودم کندم و پرپر کردم . خودخواهی بود که شاد بودن گلبرگهایشان هم عذابم می داد. دلم در آرزوی یک جعبه رنگ مانده که به جای سیاه و قهوه ای و خاکستری .. سبز و سفید و قرمز داشته باشد ..... که خودم را سبز کنم .. او را قرمز .. امشبم را سفید ....
خیال محالی است اگر بخواهم که امشب .. فقط امشب که خسته ام بگذارید لباس خاکستری بپوشم و عطر غم بزنم و گریه کنم .فقط امشب بگذارید نقش بازی نکنم .. نقش نقش خودم باشد .. به حال خودم فقط اشک بریزم ..
خیال محالی است اگر بخواهم برای پاره کردن لباسهای عروسکم و کندن گلهای باغچه ملامتم نکنید
.
فقط امشب بگذارید باران ببارد
.
از فردا دوباره دروغ می گویم و نقش بازی می کنم و می خندم ... گلها را آب می دهم و موهای عروسکم را شانه می کنم . گلهای قاصدک را نمی چینم و با گل مریم از امید می گویم .قول می دهم از فردا دختر خوبی باشم .اما امشب را بگذارید به حال خودم باشم .
بگذارید آسمان ببارد
.
فقط امشب
..
امشب خسته ام .فقط امشب ..

+نوشته شده در شنبه ۱٩ خرداد ۱۳۸٦ساعت٩:٤۱ ‎ب.ظتوسط شقایق | نظرات () ::
 

گفتني ها را خواهم گفت اما مهلت مي خواهم ...
با صداي بلند خواهم خواند اما مهلت مي خواهم ...
روشني ها را قاب خواهم كرد اما مهلت مي خواهم ...
دوست داشتن را شروع خواهم كرد اما مهلت مي خواهم ...
طعم عشق و محبت را حفظ خواهم كرد اما مهلت مي خواهم ...
امروز آسمان آبي بود و قناري مي خواند ..
امروز تازه يادم آمد كه بهار آمده است ..
فردا دوباره خواهم نوشت ولي از اميد ..
فردا كه بيايد خواهم خنديد و عاشق خواهم بود..
عاشق زندگي و فراموش خواهم كرد ..
فردا كه بيايد دوباره خواهم ساخت ..
آري زندگي زيباست .

+نوشته شده در پنجشنبه ۱٧ خرداد ۱۳۸٦ساعت٩:٤٩ ‎ب.ظتوسط شقایق | نظرات () ::