آیلتس

نمی دونم می دونین یا نه اما من ساکن مشهد هستم ، برای همین قرار بود همسری جان امتحان آیلتش و بهمن تو مشهد بده اما طبق گفته مجربین و متخصصین که بیان کردند در مشهد امتحان با کیفیت برگزار نمی شود و به شدت نمره های writing پایین است ، این بود که ما 50000 تومان ناقابل سلفیدیم و امتحان همسری را به تهران تغییر دادیم ، تا افسوس نخوریم ...امیدوارم همسر محترم نمره لازم و بیاره و بهانه دست آفیسر نده ...

امروز بلاخره شناسنامه خان داداش هم رسید تا بدهیم ترجمه کنن ،خدا رو شکر استرس این یکی کم شد ، اما هنوز استرس سابقه کاری هست ، آخه شرح وظایف گرفتن از یک شرکت تقریبا دولتی مساوی است با هر روز رفتن به حراست و جواب پس دادن که این نامه شرح وظایف و برای کجا می خواهیم ...تازه بعد سابقه گرفتن از دانشگاه محترم آزاد اسلامی شروع می شه که اونهم هفت خوان رستم ... خلاصه حسابی سر خودمون شلوغ کردیم ، فقط آرزو می کنم این همه زحمات نتیجه بده ..

ا

+نوشته شده در شنبه ٢٩ آبان ۱۳۸٩ساعت۱۱:۱٧ ‎ب.ظتوسط شقایق | نظرات () ::
Beauty Salon

تو این چند وقته شدیدا درگیر ترجمه و امتحان آیلتس همسری هستم ، حسابی سرمون شلوغه... آرزو می کنم زودتر این روزها سپری شه تا بتونیم به یه آرامشی برسیم ...

تو فکرم افتاده خودم یک سالن زیبایی بزنم ، آقای همسر هم موافقت کرده اما می گه اول این کارهای مهاجرت و انجام بده بعد ، این چند وقته مدام پیشنهاد کار برای آرایشگاه دارم ، دوستام سالن زدند و مرتب از من درخواست می کنند که باهاشون همکاری کنم ، اما می خوام بزنم تو کار عروس ، به همسری گفتم می خواهم بروم دوره ببیینم دوبی ، گفت اول اینجا سالن بزن تا بعد ، حالا قرار شده دیگه دست بکار شم ، همکاران سابقم می گن حیف مدرک مهندسی و این 4 سال سابقه کار نیست که بزنی تو خط آرایشگاه ، اما من عاشق این حرفه ام ، و همه می دونن که خدا رو شکر  استعدادش و  دارم الان 5 ساله که مدرک گرفتم و کار هم کردم ، پس جای تردید نیست ، به نظر من هیچ کاری مثل آرایشگری شاد نیست ، همه وقت خوشی و مهمونی و عروسی میان سالن ، تو سالن می تونی هر جور دوست داری لباس بپوشی و میکاپ کنی ، می تونی هر موزیکی که دوست داری با صدای بلند گوش کنی ، می تونی خودت رئیس خودت باشی  ...

واو تو رو خدا به نظر شما کار از این فان تر تو دنیا پیدا می شه ؟؟!

+نوشته شده در پنجشنبه ٢٧ آبان ۱۳۸٩ساعت٩:٤٢ ‎ب.ظتوسط شقایق | نظرات () ::
استرالیا

 

شده زندگیت بشه کلاف تو در تو ؟؟؟شده ندونی صبحه یا شب ؟؟شده منتظر یه خبر باشی و فکر کنی اون خبر اگه برسه دیگه هیچی از خدا نمی خوای اما بعد از رسیدنش ، تازه صف خواسته هات بزرگتر بشه !

نمی دونم کجا خوندم که یه بزرگی می گفت ، آرزوهای کوچیک و بزرگت و بنویس ، چون وقتی برآورده می شه یادت میره که یک روزی آرزوت بوده ....

می خواهم بروم ... کجا ؟؟ نمی دانم !! فقط میدانم دور خواهم شد از این خاک غریب ، که در آن هیچ کسی نیست که در بیشه عشق  قهرمانان را بیدار کند !

آری می خواهم بار سفر بربندم ، دل به دریا زده ام ...

خدا رو شکر که تو این راه غریب غیر از خدا ، یارم در کنارم هست ...

دارم روی مهاجرت فکر می کنم ... کجا؟؟ هر جا خدا صلاح بدونه ...

از تمام دوستانی که در زمینه مهاجرت استرالیا اطلاعات داند ، تقاضای راهنمایی دارم ....

با سپاس

 

+نوشته شده در یکشنبه ۱٦ آبان ۱۳۸٩ساعت۱٢:٢٤ ‎ق.ظتوسط شقایق | نظرات () ::
دعا

بعضی لحظات تو زندگی هستند که انسان حضور خدا رو پررنگ تر از قبل حس می کنه ، مثل لحظه ای که من الان در اون جریان دارم ، حس بی نهایت زیبایی است وقتی می دونی یکی هست که همیشه صلاحت و می خواد و همیشه در همه لحظات کنارته و بدونی که اون هیچ وقت تنها نمی گذاره ، کسی که تو رو بهتر از خودت می شناسه ...

دوستی می گفت بلاتکلیفی از همه چی بدتره ، که چه راست می گفت ، چون وقتی بلاتکلیفی اصلا نمی تونی برای آیندت برنامه ریزی کنی ، نمی دونی قراره چی پیش بیاد ، کی پیش بیاد ، چقدر تا اون موقع زمان داری ! همه نقشه هات روی ماسه است ، هیچ چیز قطعی نیست ...

 زندگی مثل هزار تو می مونه که  دو راهی های زیادی در اون  وجود داره ، و من الان جلوی یکیشون واستادم ، راهم رو هم انتخاب کردم و دارم ادامه مسیر می دم ، اما خدا می دونه که به هدف می رسم یا بن بسته و باید برگردم و یک راه دیگر رو انتخاب کنم ...

این چند وقته اینقدر خواب بودم که نمی دونم وقتی هوابم بیداری یا بیداری در زمان خوابم اتفاق می افته ...همه چیز به نظر اوستا کریم ربط داره ...

باید سعی کنم آرامش خودم و حفظ کنم و به یاد بیارم که خدا با من است ، پس هراسی نیست ...

خدایا ما را یک لحظه به حال خودمان نگذار ...

+نوشته شده در جمعه ٧ آبان ۱۳۸٩ساعت٦:٢٩ ‎ب.ظتوسط شقایق | نظرات () ::