براي تو  مي نويسم .. تو كه هنوز عاشقت هستم .. تو كه بخاطرت مردم ..
تو كه هنوز ، هر روز صبح اول كاري كه مي كني ، سر قبرم مي آيي و حرفهايم را مي خواني و فاتحه اي مي گويي و مي روي ..
گول خيسي سنگ قبرم ، خنده ي گل مريم ام ، نور شمع سفيد آب شده ام را هم نمي خوري .
..
مي آيي و مي خواني و هيچ نمي گويي .
..
نمي دانم چقدر مرا یادت هست ، نمي دانم هنوز دوستم داري ،نمي دانم موفق شده اي فراموشم كني . از تو هيچ نمي دانم ...
فقط مي دانم كه مي آيي و مي خواني و هيچ نمي گويي .
فقط مي دانم كه دوستت دارم و فراموش كردنت برايم از مردنم هم سخت تر است .
اين را هم مي دانم كه بايد هر روز دعا كنم تا از يادم ببري .(ولی آهسته زير لب زمزمه می کنم خدايا بی اثر باشه)
..
نمي دانم ، مي داني چقدر برايم سخت است ؟؟؟؟؟؟.
..
اگر گذشتن از چشمهايم ، گوشهايم ، روحم ، رنگم ، به نظرت سخت و دردناك مي آيد .. حال كه از تو كه همه ي هستي ام بودي ، گذشتم ، چه مي گويي ؟
واژه اي برايش داري ؟ به نظرت كلمه ي ّ سخت ّ و ّ دردناك ّ عظمت دردي را كه كشيده ام ، اشكي را كه ريخته ام ، تويي را كه از دست داده ام بيان مي كند ؟؟!!
چقدر اين واژه ها حقيرند و من بي تو ّ هيچ ّ ام .

تو اين روزای بی کسی اگه به دادم نرسی

                                    يه روز می يای که دير شده نمونده از من نفسی

+نوشته شده در سه‌شنبه ٢ دی ۱۳۸٢ساعت۱۱:۱٦ ‎ق.ظتوسط شقایق | نظرات () ::