زندگی بهتر از اين نمی شه

يك دفتر ديگر هم بسته شد .
خاطرات هنوز هستند . بعضي فراموش شدند و بعضي فراموش خواهند شد.
مي دانيد راهش را نمي دانستم . راهش اين بود كه نخواهي فراموش شوند .
امروز كه مي نويسم ، دلم رنگ مهرباني را مي شناسد و آواز پرندگان را چشمانم ، آبي مي بيند .
..
امروز كه مي نويسم همه ي آنچه را از دست داده بودم با خود دارم ، بدست نياورده ام اما به ياد دارم . به ياد خواهم داشت .
بايد گلهاي باغچه را آب بدهم و چراغهاي خانه را روشن كنم .
همه ي گلدانها خانه را هم شكستم و گلهايش را در خاك كاشتم . مي دانم برايشان سخت است اما من عادتشان مي دهم .
مي دانيد ، من خودم را هم عادت دادم كه هيچ چيز و هيچ كس را فراموش نكنم .
همه را به ياد دارم و هر روز با خودم مي برم به زندگي .
با همه ي يادها زندگي مي كنم و حفظشان مي كنم . هر چند امروز زندگي با يادها ، روزمرگي را به يادم مي آورد اما چه مي شود كرد . همه ي گلبرگهايي كه چيده بودم را باد برد . براي همين است كه گلها را در خاك كردم تا ديگر هيچ وقت ، هيچّ کس، پرپرشان نكند .
..
اما امروز يك شروع است . شروعي با خيال .
از امروز كه بنويسم فقط براي خيال است كه تنها عادت ناموزون است كه روزمرگي را از يادم مي برد .
...
من امروز عاشقم . عاشق زندگي اي كه شايد سياه و خاكستري به نظر بيايد اما چشمان من همه را قرمز و سفيد و آبي و سبز مي بيند . نه كه خاكستري ها را نبيند ، نه .. مي بيند و دوستشان دارد . همه را با رنگ خودشان مي بيند اما همه را فقط سفيد و آبي و سبز و قرمز معني مي كند .
معني شان مي كنم تا زنده بمانم .

..
شروع يك ّ من ّ :
من عاشقم . پس هستم ....

+نوشته شده در جمعه ٢۳ امرداد ۱۳۸۳ساعت۸:٤٧ ‎ب.ظتوسط شقایق | نظرات () ::