قسمت دوم:

گلرخ به خونه نونا رفت و از او در مورد رضا پرسيد ، نونا در جواب گفت که مدتی است از رضا هيچ خبری ندارد ، نه زنگ زده و نه آفلاين يا اس ام اس گذاشته و شروع به غر زدن کرد که رضا عوض شده و من نمی توانم اينجوری ادامه بدهم .... ، گلرخ که شرايط و آماده ديد فکر کرد الان نونا هم آنقدر عاشق نيست و می خواهد به اين رابطه پايان بده بنابراين گفت : نونا ،رضا از دواج کرده... نونا با صدايی که از ته چاه در ميامد پر سيد چی؟چی گفتی؟..و پس از چند لحظه گفت: الان بچه ها در مورد من چی فکر می کنن؟و جيغ کشيد که مامان ، مامان بيا ببين چی شده

نونا تا مدتها دپرس شد کنج اتاق کز می کرد و در تنهايی اشک می ريخت وبه گذشته فکر می کرد ولی چيزی که بيشتر آزارش می داد افکار بقيه بچه ها نسبت به خودش بود... نونا هر چقدر سعی می کرد با رضا تماس بگيرد موفق نمی شد رضا موبايلش را فروخته بود دانشگاه نمی رفت، تلفن خانه را هم بقيه جواب می دادند آنلاين نمی شد وانگار دود شده بود به هوا رفته بود( به قول بنیامین نه سر زده، نه زنگ زده ،نه کسی جاشو بلده)نونا آنقدر افسرده شده بود که پدر و مادرش تصمیم گرفتند اورا به مسافرت ببرند بعد از حدود یک ماه اواسط اردیبهشت و میان ترم ها بود که نونا برگشت اما نه می خندید و نه دیگر حس و حال درس خواندن را داشت ..

.کم کم همه امیدوار بودیم که رضا مرده باشد ،چون هیچ اثری ازش نبود، اما یک روز اتفاقی در حیاط دانشگاه با او روبه رو شدیم...حتی ما که دوستان نونا بودیم، حالمان از دیدن او و این همه بی معرفتی به هم می خورد چه برسد به خود نونا ...فقط یک لحظه یک نگاه و آه ما از اینکه او سرخوش و سر حال است ...نونا تصمیم گرفت کادوهایی را که رضا در زمانهای مختلف برای او خریده بود به دست گلرخ دهد تا به رضا برگرداند نونا بدین وسیله می خواست رد پای خاطرات رضا را از زندگیش محو کند، گلرخ با دوست رضا به نام شاهین تماس گرفت تا پیغام او را به رضا بدهد، شاهین روزی را قرار گذاشت تا گلرخ به دانشکده انها رود و این کار را انجام دهند ...

نونا با گلرخ به دانشکده رضا رفتند گلرخ از نونا خواست تا زمانی که رضا با او خداحافظی نکرده نونا از کلاس روبه رو بیرون نیاید و نونا پذیرفت ...گلرخ منتظر شد و شاهین به جای رضا با ساکی که محتوای آن اشیایی بود که نونا به رضا داده بود نیزدر دست آمد گلرخ تشکر کرد و بسته را به او داد و گفت ممنونم که شما به جای رضا آمدید که در همین حال رضا بیرون آمد، در حالی که سلام می کرد، گلرخ از شاهین خداحافظی کرد رضا گفت گلرخ خانم صبر کنید، شما باید یه حرفهای من گوش بدهید، حتما فکر می کنید که من خیلی نامردم... گلرخ گفت: آره از نامردم پست تری و رویش را برگرداند که برود که دید نونا از کلاس بیرون آمده، اما دیگر دیر شده بود و نونا و رضا با هم روبه رو شده بودند نونا گریه می کرد و در حال گریه داد می زد چرا؟؟؟چرا با من این کار و کردی؟؟؟چه..را؟؟چه...را؟؟چرا؟خیلی نامردی ...خیلی..خیلی... و اشک می ریخت ...،.رضا اشک در چشمانش جمع شده بود و می گفت حق داری هر چی بگی حقمه ،گلرخ در حالی که گریه می کرد سعی می کرد نونا را عقب بکشد و شاهین نیز رضا را بغل کرده بود، از سرو صدای آنها همه در سالن جمع شده بودند....گلرخ و نونا به خانه رفتند ولی قضیه به اینجا ختم نشد، از آنروز تلفنهای رضا به نونا باز شروع شد که غلط کردم، منو ببخش ،فکر کردم می توانم فراموشت کنم، من روز خواستگاری به زنم گفتم: کسی رو دوست دارم ولی همسرم اهمیت نداد، گفتم: به اصرار پدر ومادرم به خواستگاری آمدم و آن فکر کرد که می تواند من را عوض کند...باور کن من دوستش ندارم..من هنوز عاشق توام ...نمی توانم فراموشت کنم...من اگر بدونم منو می بخشی به خدا طلاقش می دهم ،و انقدر گفت و گفت تا نونا پذیرفت ورضا دیگر نه به همسرش زنگ زد نه به دیدنش رفت در عوض با نونا بیرون می رفت، و به او زنگ می زد از آن زمان تلفنهای پدرو مادر رضابه خانه نونا شروع شد که به دخترتون بگویید دست از سر پسر ما بردارد و پایش را از زندگی او و خانمش بیرون بکشد...یا به گلرخ زنگ می زدند، که به دوستتون بگویید پسر ما همسرش را دوست دارد و ما هیچ وقت نونا را نمی پذیریم، حتی اگر رضا بخواهد...از طرف دیگر پدر زن رضا شروع به تهدید کردن رضا کرد ...پدر مادر رضا رضا را از خانه بیرون کردند ولی رضا دست نکشید و بلاخره در اواخر تابستان بود که همسرش را رسما طلاق داد و به سوی نونا بازگشت خانواده رضا که حاظر نبودند حتی اسم نونا را بیاورند حالا شیفته رفتار نونا شدند و او را عروس گلم خطاب می کنند اما عروسی این دو نفر تا فارغ التحصیلی رضا به تعویق افتاد ،رضا این ترم فارغ التحصیل شد ولی پدر نونا فعلا سربازی نرفتن او را بهانه قرار داده است ،ولی ما امیدواریم در همین تابستان به عروسی نونا دعوت شویم. ....

نمی دانم کار نونا درست بود یا نه؟ اما دلم برای همسر سابق رضا خیلی سوخت ...یادمه به نونا گفتم: اون زمان آه تو پشت سر آنها بود اما الان آه او پشت سر تو است .گفت: شقایق جون رضا اصلا زنش را دوست ندارد و به اصرار پدر و مادرش تن به این ازدواج داده است، الان طلاق بگیرد بهتر است یا چند سال دیگر با یک بچه؟...گفتم: به زنش فکر کن !گفت : مگه او به من فکر کرد؟...

به نظر من نونا خیلی اراده داشت که توانست دوباره رضا را برگرداند عاشق تر از پیش و خانواده او را نیز شیفته خود کند در حال حاظر فقط می توانم برای آنها آرزوی خوشبختی کنم در حالیکه خیلی از دوستانم می گویند آینده نشان خواهد دادکه کار او درست بوده است یا نه؟...

 

شقايق درد من يکی دوتا نيست

داشتم فراموشت می کردم

اما باز دوباره دیدمت

تو غم ها غوطه ور شدم چرا؟

داشتم فراموشت می کردم

اما تا صدات رسید به گوش من

شکستم بی صدا چرا؟

داشتی می رفتی از خیال من

خزونی بود بهار من

دیدم تو رو خزونم جون گرفت

این قلب سرد و ساکتم

دوباره با نگاه گرم و بی ریا و عاشقت زبون گرفت

چرا دوباره اومدی

صدارو جون دادی

گل بهارو زخم دل دوباره تازه شد

شوق نگاه خستم و

دوباره دوختی آخر ستاره

حسرتم بی اندازه شد

یا راحتم کن و واسه همیشه

این دلو بکن ز ریشه

از خیال سرد من برو

یا باغبون شو بهارو

باز نشون بده گلارو

تو وجود خسته ام برو

+نوشته شده در پنجشنبه ۸ تیر ۱۳۸٥ساعت٩:۱۳ ‎ب.ظتوسط شقایق | نظرات () ::