كسي گهواره مي تابد....لالايي مي بافد و گردنبد مي كشد....
كسي سنگ مي اندازد به آب و همه ي دايره دايره هاي آبي را مي شمارد و همه ي آرزوهاي بر باد رفته مي كشاند و نرم نرمك بر لبه قصه هاي رام خواب مي نشاند....
وفردا... آرام و پر ذوق صدايش مي رسد...كه كلاغ ....پر!.........گنجشك پر!....
و من انگار دلم تنگي مي كند.....
جاي بويي خاليست........و جاي يك مهرباني ي قاطعه آرام......


دسته گلي پيچيده...
مريم...رز...مريم ....رز......
آرام آرام راه مي افتم....
شب شده....ساعته 8....مردم هنوز ديرشان نشده..تشخيص نمي دهم روي دوره كندند يا تند...
به تو كه قبلها هميشه بودي...اما حالها هيچ وقت نيستي....به بوي خاك فكر مي كنم....و اينكه بوي خاك و آب هم سفيد است يا نه....

با دسته گل راه مي افتم....
كسي هست كه شب نامه ها را دوست تر دارد....و گاهي هيچ چيز برايش عجيب هيچ فرق نمي كند.....
بوي رنگه صورتي مي آيد و خاطره.....و خستگي ي فهمه وابستگي.....

 

+نوشته شده در یکشنبه ۱۸ تیر ۱۳۸٥ساعت٦:٤٩ ‎ب.ظتوسط شقایق | نظرات () ::