براي تو مي نويسم......

گاهي هنوز فكر مي كنم.....يك مشت ستاره...يك كفه دست آفتاب....يك بغل گلپر....يك خوشه نسترن و سنبل و ...يك عالمه گلبرگ.........
هنوز وقتي مي بينمشان ميانه ي راه مي ايستم...نگاه مي اندازم و مي گويم....هنوز نارسند اين مشت ها و دستها و سر انگشتها و گامها......بمانيد تا ناب بيايم.........
تمام حرف ها را كنار هم مي گذارم و سبك و سنگين......
كم و زياد...
نه!..هنوز كال است اين زبان............پس صبر......

رنگها را مي چينم........يك به يك....دو به دو........از سبز و قرمز و زرد اثري نيست........همه چيز.....رنگه ديگري ست......وآن ديگري رنگه آن، يكي ديگر.....ماشي...ليمويي..نارنجي........پرتغالي........عسلي..........اه.........
اين همه تشابه و من هيچ كدامشان را نمي شناسم...آخر چرا؟.......
هنوز نا مومن است اين حس.....پس تا يقين.........بارقه اي درنگ........

سر كج مي كنم........تا آنجا كه من از آنجا بايد آغاز شود هنوز فاصله هست.......
پس........تو نيز درنگ..............
صبر...........
ساعتت را ببند و نبضه مرا بگير.........چشم به جايي مدوز.......فقط صبر كن......و بشمار.....من دلم مي خواهد صدايت بپيچد كه مي شماري........
پس بشمار...........
من و قصه هايم با يك سو شوق سبز خواهيم شد............
........
و مي مانيم و مي گوييم....و عوض نمي شويم........
واي كه يك عالمه دلم تنگ شده........

نمي دانم...........
اما لبه ي اولين گلدانه ي قاصدك مي گويم كه محكم بگويدت كه:
دوستت دارم !


دوستت دارم!
گرم و شاد و خوب باشي.........

+نوشته شده در جمعه ٢۱ اردیبهشت ۱۳۸٦ساعت٦:۳٩ ‎ب.ظتوسط شقایق | نظرات () ::