سلام دوستان گلم شرمنده به خاطر غیبت طولانی مدت ، نمی دونم چطوریه که وقتی یک مدت نمی نویسی نوشتنت نمی یاد ، شاید بخاطر شرایط زندگیه که همش شده انتظار و روال عادی چون هیچ تلاشی نمی کنی چرا ؟ آخه منتظری .... و خدا می دونه که کی قراره اون آفیسرهای دمشق لطف کنن و مدیکال ملت و صادر کنن تا از این بلا تکلیفی در بیایم ..

چند تا مطلب آماده کردم که خوندنش خالی از لطف نیست امیدوارم خوشتون بیاد ...

کش شلوار

یارو نشسته بوده پشت بنز آخرین سیستم، داشته صد و هشتاد تا تو اتوبان میرفته،

یهو میبینه یک موتور گازی ازش جلو زد! خیلی شاکی میشه، پا رو میگذاره رو

گاز، با سرعت دویست از بغل موتوره رد میشه. یک مدت واسه خودش خوش و خرم

میره، یهو میبینه متور گازیه غیییییژ ازش جلو زد! دیگه پاک قاط میزنه، پا

رو تا ته میگذاره رو گاز، با دویست و چهل تا از موتوره جلو میزنه. همینطور

داشته با آخرین سرعت میرفته، یهو میبینه، موتور گازیه مثل تیر از بغلش رد

شد!! طرف کم میاره، راهنما میزنه کنار به موتوریه هم علامت میده بزنه

کنار. خلاصه دوتایی وامیستن کنار اتوبان، یارو پیاده میشه، میره جلو

موتوریه، میگه: آقا تو خدایی! من مخلصتم، فقط بگو چطور با این موتور گازی

مارو خوابوندی؟! موتوریه با رنگ پریده، نفس زنان میگه: والله ...

داداش.... خدا پدرت رو بیامرزه واستادی... آخه ... کش شلوارم گیر کرده به

آینه بغلت

 

  اگه می بینید بعضی ها در کمال بی استعدادی پیشرفت های قابل ملاحظه ایی دارن ببینین کش شلوارشون به کدوم مدیر گیر کرده

دیروز  بابت گیر کردن کش شلوار یه هم دوره ای به یه مدیر ارشد  من و دوستم بدفرم سوختیم


من گاو هستم

در یک مدرسه راهنمایی دخترانه در منطقه محروم شهر خدمت می کردم و چند سالی بود که مدیر مدرسه شده بودم.
قرار بود زنگ تفریح اول، پنج دقیقه دیگر نواخته شود و دانش آموزان به حیاط مدرسه بروند.

هنوز دفتر مدرسه خلوت بود و هیاهوی دانش آموزان در حیاط و گفت وگوی همکاران در دفتر مدرسه، به هم نیامیخته بود.
در همین هنگام، مردی با ظاهری آراسته و سر و وضعی مرتب در دفتر مدرسه حاضر شد و خطاب به من گفت:
«با خانم... دبیر کلاس دومی ها کار دارم و می خواهم درباره درس و انضباط فرزندم از او سؤال هایی بکنم.»

از او خواستم خودش را معرفی کند. گفت:
«من 'گاو' هستم ! خانم دبیر بنده را می شناسند. بفرمایید گاو، ایشان متوجه می شوند.»
تعجب کردم و موضوع را با خانم دبیر که با نواخته شدن زنگ تفریح، وارد دفتر مدرسه شده بود، درمیان گذاشتم.
یکه خورد و گفت: «ممکن است این آقا اختلال رفتار داشته باشد. یعنی چه گاو؟ من که چیزی نمی فهمم...»

از او خواستم پیش پدر دانش آموز یاد شده برود و به وی گفتم:
«اصلاً به نظر نمی رسد اختلالی در رفتار این آقا وجود داشته باشد. حتی خیلی هم متشخص به نظر می رسد.»
خانم دبیر با اکراه پذیرفت و نزد پدر دانش آموز که در گوشه ای از دفتر نشسته بود، رفت.
مرد آراسته، با احترام به خانم دبیر ما سلام داد و خودش را معرفی کرد: «من گاو هستم!»
- خواهش می کنم، ولی...
- شما بنده را به خوبی می شناسید.
من گاو هستم، پدر گوساله؛ همان دختر۱۳ ساله ای که شما دیروز در کلاس، او را به همین نام صدا زدید...
دبیر ما به لکنت افتاد و گفت: «آخه، می دونید...»

- بله، ممکن است واقعاً فرزندم مشکلی داشته باشد و من هم در این مورد به شما حق می دهم.
ولی بهتر بود مشکل انضباطی او را با من نیز در میان می گذاشتید. قطعاً من هم می توانستم اندکی به شما کمک کنم.
خانم دبیر و پدر دانش آموز مدتی با هم صحبت کردند.
گفت و شنود آنها طولانی، ولی توأم با صمیمیت و ادب بود. آن پدر، در خاتمه کارتی را به خانم دبیر ما داد
و با خداحافظی از همه، مدرسه را ترک کرد.
وقتی او رفت، کارت را با هم خواندیم.
در کنار مشخصاتی همچون نشانی و تلفن، روی آن نوشته شده بود:
«دکتر... عضو هیأت علمی دانشکده روانشناسی و علوم تربیتی دانشگاه...»

 

نهایت عشق....

یک روز آموزگار از دانش آموزان که در کلاس بودند پرسید آیا می توانید راهی غیر تکراری برای ابراز عشق بیان کنید؟
برخی از دانش آموزان گفتند:با بخشیدن عشقشان را معنا می کنند، برخی دادن گل و هدیه و حرف دلنشین را راه بیان عشق عنوان کردند، شمار دیگر هم گفتند با هم بودن در تحمل رنجها و لذت بردن از خوشبختی را راه بیان عشق می دانند.
در بین آنها پسری برخاست و بیش از این که شیوه دلخواه را برای ابراز عشق بیان کند داستان کوتاهی تعریف کرد.....
یک روز زن و شوهر جوانی که هر دو زیست شناس بودند طبق معمول برای تحقیق به جنکل رفتند. آنان وقتی به بالای تپه رسیدند در جا میخکوب شدند یک قلاده ببر جلوی زن و شوهر ایستادند و به آنان خیره شدند. شوهر تفنگ شکاری به همراه نداشت و دیگر راهی برای فرار نبود. رنگ صورت زن و شوهر پریده بود در مقابل ببر جرات کوچک ترین حرکتی نداشتند. ببر آرام به طرف آنان حرکت می کرد. همان لحظه مرد فریاد زنان فرار کرد و همسرش را تنها گذاشت. بلافاصله ببر به سمت مرد دوید و چند دقیقه بعد ضجه های مرد به گوش رسید ببر رفت و زن زنده ماند.
داستان به اینجا که رسید راوی پرسید : آیا میدانید آن مرد در لحظه ی آخر زندگی اش چه فریاد می زد؟
بچه ها حدس زدند حتما از همسرش معذرت خواسته که او را تنها گذاشته است. راوی جواب داد : نه آخرین حرف مرد این بود که " عزیزم تو بهترین مونسم بودی از پسر خوب مواظبت کن به او بگو پدرت همیشه عاشقت بود."
قطرهای بلورین اشک صورت راوی را خیس کرده بود که ادامه داد: همه ی زیست شناسان می دانند ببر فقط به کسی حمله می کند که حرکتی انجام می دهد و یا فرار می کند. پدر من در آن لحظه وحشتناک با فدا کردن جانش پیش مرگ مادرم شد و او را نجات داد. این صادقانه ترین و بی ریا ترین راه پدرم برای بیان عشق خود به مادرم و من بود....

+نوشته شده در پنجشنبه ٢٦ خرداد ۱۳٩٠ساعت۱:٥٦ ‎ق.ظتوسط شقایق | نظرات () ::