غروب روشن

                                            
از اتاق که بيرون اومد به سفارش من چشماش بسته بود. دستشو گرفتم و بردمش جلوی آينه. آروم چشماشو باز کرد. خودشو که توی آينه قدی ديد لبخند شيرينی رو لبهاش نقش بست. حق داشت، مثل فرشته ها شده بود. آروم نزديک گوشش زمزمه کردم «راضی هستی؟» يه دفعه چهره ش رفت تو هم. يه غم کهنه! با دستای سفيدش دستامو گرفت و فشار داد: «حيف... من باختم!»‌ دوباره دلم گرفت. دستاشو ناز کردم و گفتم: «تو هنوز فراموش نکردی؟» احساس کردم چشمای قشنگش نمناک شد: «فکر ميکنی ميتونم؟» دستامو روی بازوهاش گذاشتم:«عزيزم، زندگی همينه!... در عوض خيلی چيزا بدست آوردی» ‌خنده تلخی کرد: «خيلی چيزا:‌ خونه،‌ ماشين،‌ويلا،‌يه جشن عروسی مجلل...» ‌به لباس سفيد و براقش اشاره کرد و گفت:«اون حتی يه همچين لباسی رو اجاره هم نميتونست بکنه...» اشک تو چشماش حلقه زد. دلم واسش سوخت «آرايشت خراب ميشه ها» نفس عميقی کشيد و گفت:«روياُ احساس خلاء ميکنم... چرا اينطوری شد؟ کی فکرشو ميکرد؟» آروم نازش کردم «با تو ديگه تعارف ندارم، دلم ميخواد بدونی... هميشه توی روياهام، مث هر دختر ديگه ای آرزوی يه همچين روزی رو داشتم... ولی نه اينجوری! دلم گرفته، ميخوام بشينم زار بزنم ،رویا... دلم ميخواست او بياد دنبالم، با ديدنم هيجان زده بشه، بياد جلو بدون توجه به ديگران بغلم کنه و ببوستم... ولی... من هنوز با رضا احساس غريبی ميکنم. » روی يه صندلی نشست و من رو هم نشوند. دوباره دستامو گرفت «ميترسم رویا... اگه خوشبخت نشم؟!»
- اينو بايد به رضا بگی عزيزم
-ميترسم...
- آخه از چی؟
- از رضا... نه نه! نميدونم!... رویا؟
- جانم؟
- چرا به زندگی باختم؟
- تو نباختی، تو تازه اول راهی مهتاب، باور کن
دستاشو روی شقيقه هاش گذاشت و فشار داد:«هميشه فکر ميکردم اگه يه روزی تنهام بذاره ميميرم، فکر ميکردم ديگه هيچ وقت حاضر نميشم با هيچ مرد ديگه ای ازدواج کنم... اون روز که بهم التماس کردکه برای هميشه فراموشش کنم و راهمون رو جدا کنيم چون به درد هم نميخوريم، هيچ وقت تصور يه همچين روزی رو هم نميکردم...»
دستاشو از سرش جدا کردم «سرت درد ميکنه؟» انگار حرفمو نشنيد
- رویا،رضا واسم سنگ تموم گذاشته... يعنی دوسم داره؟
- معلومه که داره، مگه ميشه دختر به اين نازی رو دوست نداشت؟
فوری گفت:«ولی اون دوسم نداشت...» قطره ای اشک از گوشه چشماش افتاد. دستشو گرفتم و سعی کردم بلندش کنم «پاشو، پاشو مهتاب جون، نميخوای که همه زحمتای اين آرايشگر و به هدر بدی؟» خنديد؛ يه خنده تلخ. بعد بلند شد.
چند لحظه بعد خانم آرايشگر با همون لبخندش وارد شد. يه کمی از کارش مونده بود. رضا زنگ زد و پرسيد کارش تموم شده يا نه؟ و قرار شد که تا ۱۰ دقيقه ديگه اينجا باشه.
مهتاب شده بود يه فرشته! اون نبود تا ببينه که چه گوهری رو از دست داده. وقتی مهتاب به رضا جواب مثبت داد همه خوشحال شدن جز خودش! مهتاب هم مثل خيلی از دخترای ديگه به اصرار خونوادش «بله» گفت. هيچ وقت هيچ کدوممون نفهميديم که چرا اون مهتاب رو رها کرد... آيا واقعا به خاطر اختلاف طبقاتی شون در برابر مهتاب احساس حقارت ميکرد؟‌يا اينکه دلش در گرو کس ديگری بود؟...
زنگ آرايشگاه رو زدن... قيافه رضا در قاب در ديدنی بود. انگار باور نميکرد... جلوتر اومد. ميخواست با تمام وجود مهتاب رو نگاه کند. مهتاب لبخند زد. لبخند ی که فقط من ميدونستم ساختگيه.
رضا، آروم جلوتر رفت و دسته گلی رو که تو دست داشت به مهتاب تقديم کرد. مهتاب زير لب گفت :«ممنونم» رضا خنديد و يکدفعه مهتاب رو در آغوش کشيد و بوسيدش. چشمای مهتاب در چشمان من ثابت مانده بود. ميدونستم تو دلش چی ميگذرد... قطره اشک درون چشماش درخشيد.
چند لحظه بعد خانم آرايشگررضا رو صدا زد. نزديک مهتاب رفتم. دستمو گرفت و با شادی آميخته به نگرانی گفت:«ميدونی درگوشم چی گفت؟» سرمو تکون دارم.
- گفت:« چقدر خوشگل شدی عشق من»
خنديدم:«ديدی چقدر دوست داره؟»
- رویا ... ديدی چکار کرد؟ يه لحظه احساس کردم اون به جای رضا...
- تا کی ميخوای با خيال اون عشقبازی کنی؟
- يعنی ميگی بندازمش دور؟
- مگه به همين دليل ازدواج نکردی؟
- مامان خيلی دوست داشت با رضا ازدواج کنم... دلم نميخواست دلشو بشکونم...
- يعنی تو...
انگشتشو گذاشت روی لبم « نميدونم... شايدم دوسش داشته باشم... ولی بُتِ من کس ديگه‌ای بود...»
- مهتاب...
رضا به طرف ما اومد. اشتياق و شادی تو چشماش موج ميزد. يه لحظه ايستاد و مهتاب رو برانداز کرد:«لباس چقدر بهش مياد، اينطور نيست رویاخانوم؟» با خنده گفتم«مهتاب گونی هم بپوشه بهش مياد! آخه خودش خوشگله»
در حالی که ميخنديد و به طرف مهتاب می رفت گفت:«بر منکرش لعنت!»
تشريفات و کارهای فيلمبرداری خيلی طول نکشيد. مهتاب، هميشه بازيگر خوبی بود و اين دفعه حتی من هم نفهميدم که خنده هايش در طول فيلمبرداری ساختگی بود يا از صميم قلب...
موقع رفتن شد. «رویا، تو چه جوری ميری؟»
- تا چند دقيقه ديگه برادرم مياد
- پس ما صبر ميکنيم تا اون بياد
تا اومدن برادرم زمان زيادی طول نکشيد. تو اين مدت مهتاب کنار رضا نشسته بود و رضا آروم باهاش حرف ميزد و هر چند لحظه يک بار با حرفای رضا ميخنديد. کاش با هم خوشبخت بشن...

سفره عقد زيبا و مجلل بود، يه سفره فوق العاده. حضور عروس و داماد هم در کنار سفره حسابی اونو تکميل کرد... آقا خطبه رو خوند، مقابلش ايستاده بودم. لبخند زده بود... يک بار ... «عروس رفته گل بچينه» ... دوبار ... «عروس رفته گلاب بياره» ... سه بار ... يک لحظه نگاهش روی چهره من ـ تنها کسی که به اسرار قلبش آگاه بود ـ ثابت موند... نگاهی پر از ترديد، پر از غم، نگرانی، سردرگمی... انگار ميپرسيد «اشتباه نميکنم؟ «بله» رو بگم؟ » ... اگر هم اشتباه ميکرد ديگه دير شده بود، لبخند زدم و سرم رو با رضايت تکون دادم. رضا آروم دستش رو فشرد و کلمه «بله» خيلی آرام از ميان لبهای زيبا و ظريفش خارج شد...
و آنگاه سيل اشک هايش در ميان صدای دست و موزيک و آواز جمعيت گم شد و همه پنداشتند که اشک او اشک شوق است... هيچ کس نفهميد که او بخاطر خداحافظی با همه گذشته تلخ و پر اندوهش اشک ميريزد، يک وداع بی بازگشت...

مهتاب هم مثل خيلی های ديگر فقط ازدواج کرد که ازدواج کرده باشد...
                                                                                             پايان


دوستای گلم ،این مطلبی که خوندین رو دوست نازنینم رایا ،نوشته بود که لطف کرد و اجازه داد که من اینجا بزارمش،البته من اسامی شو تغییر دادم امیدوارم که خوشتون بیاد...

/ 46 نظر / 8 بازدید
نمایش نظرات قبلی
درياد

روز سيزدهم عنوان مطلب جديد منه و خوشحال ميشم بخونيش ... فراموشم نكن ... از طرف وبلاگ رامشه

فراموش شده

سلام خوبي؟ بازم از عشق بی معنا ترين واژه سخن سردادی ولی غافل از اينکه ........ بگذريم. گل گلدونه من شکسته در باد تو بيا تا دلم نکرده فرياد

monireh

سلام خدمت شقايق خانوم مطلب قشنگی بود موفق باشي

sam satery

belakhareh haket mekonam

fereshteh

من چاکر همه ی بچهای با مرام هستم راستی يادم رفته بوداز برنامهی شما هم تشکر ميکنم

fereshteh

فرداتولد من است هر کس مي خواهد تولدم راتبريک گويد برايم اف بگذارد مچکرم

کسرا

۱۸ مئ تو لد من است فقط دخترها

کسرا

فقط ۱۹ روز

کسرا