سلام.......

عیدتون مبارک!!!<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

واقعاًشرمنده که دیر کردم08.gif اما سرم واقعاً شلوغ بودغیر از امتحانام دوتا از دوستام مشکلات خفن داشتن که من باید کمکشون می کردم یکیشون مشکلش اخراجی به دلیل مشروطی بود که من مجبور بودم از صبح ساعت 7 تا شب انواع دانشگاهای مشهد  و زیر پا بگذارم تا بتونم واسش نمره بگیرم آخه خودش جز گریه هیچ کاری از دسش بر نمیومد ،این شد که فکر کنم تمام دانشجویای انواع دانشگاهها منو در حال نمره گرفتن از استاد دیدند،خدا رو شکر بلاخره بعر از چند روز که پاهای من تاول زدند بلاخره کار دوستم درست شد اما مشکل اون دوست دیگم خفن تر بود ،و من مجبور بوذم تا خود صبح پا به پاش بیدار بمونم و ببنم چی کار میشه کرد هنوزم البته درگیریم واقعاًدیگه مغزم قد نمیده از شنبه هم تحویل پروژهام که هنوز دستم نزدمشون اما مشکل بهاره دوستم یک لحظه هم فکرم و رها نمی کنه این بود که اومدم اینجا ازتون کمک بخوام بهاره هم میگه لطفاًبه من ببگید چی کار کنم؟

اینم از داستان بهاره:

قسمت اول:

سه سال پیش بهاره که از تهران به یکی از دانشگاههای مشهد اومده بود توسط یکی از دوستاش با آرش آشنا شد،آرش مهندسی برق می خوند و بهاره سخت افزار کامپیوتر ،خلاصه آرش بعد ازگذشت دو ماه از بهاره خواستگاری کرد ،بهاره هم که یه جورایی هم به آرش وابسته شده بود و هم دوستش داشت علی رغم  اينکه نمی خواست با یک مشهدی ازدواج کنه قبول می کنه ،مامان آرش ،چون آرش تنها پسرش بوده و خیلی واسش عزیز بوده ونمی خواسته دلش بشکنه، برای خواستگاری از بهاره زنگ می زنه تهران ،مامان و بابای بهاره  شدیداً مخالفت می کنند ،چون آرش یه دانشجو بوده با سن کم و بهاره خیلی مو قعیتهای بهتر از اون داشته ،بنابراین بهاره به انتخاب خودش پافشاری می کنه و با آرش دوست می شه تا زمانی که پدر و مادرش به ازدواج راضی بشند.

آرش و بهاره دوران خوبی رو سپری می کردند و همه اونها رو نامزد می دونستند ،خانوادۀ آرش هم با بهاره رفتار خوبی داشتند ،چون بهاره از سر پسرشونم زیاد بود،اما با این همهرفتارشون با خانواده ای که بهاره توش بزرگ شده بود فرق می کرد.

بعد از چند ماه که از آشنایی آرش و بهاره می گذشت یک روز که بهاره به تهران می خواسته بره از قطار جا می مونه و با بهداد که اون هم از قطار جا مونده بوده به طور کاملاً اتفاقی آشنا می شه و می فهمه که بهداد،مشهدی و مهندسی مکانیک تهران می خونه ،خلاصه تو قطار با هم بیشتر آشنا می شند و بهاره برای بهداد تعریف می کنه که خانوادش با ازدواج اون و آرش مخالفندو بهداد هم دلداریش میده که ان شااله درست میشه ....

زمانی که به تهران می رسند ،بهاره ،برادرش و که به ایستگاه اومده بوده با بهداد آشنا می کنه تا اگه مشکلی داشت با برادرش تماس بگیره ،بهدادم چند تا نرم افزار در اختیار بهاره قرار می ده تا بعد از اینکه مشهد اومد ازش پس بگیره....

چند ماه بعد .....

بهداد زنگ می زنه خونه بهاره مشهد که سی دیها رو از بهاره پس بگیره می فهمه بهاره رفته تهران،مهرناز دوست بهاره به بهداد می گه بهاره سی دیها رو اینجا گذاشته تا هر وقت تماس گرفتید بهتون پس بدیم ،بهداد هم میگه حالا که بهاره اینقدر برای من ارزش قایل نشده تا با من خداحافظی کنه منم اصلاً سی دیها رو نمی خوام....

بهاره وقتی مشهد میاد و از ماجرای تلفن بهداد با خبر می شه ،می گه اصلاً مهم نیس و سی دیها رو پس نمیده و بعد از اون دیگه هیچ خبری از بهداد نمی گیره...........

یک سال بعد..........

روابط بهاره و آرش همچنان خوب بود ،خانواده آرش برای آشنایی بیشتر به تهران رفتند ،اما باز هم پدر و مادر بهاره راضی نشدند........

یکسال ونیم بعد...

آرش و بهاره با هم قهر می کنن برای بار هزارم چون آرش نمی گذاشته بهاره سر کلاسهای مختلطش بره و شدیداً روی بهاره حساسیت به خرج می داده و بهاره هم یک دختره فوق العاده اجتماعی با روابط عمومی قوی که توی تهران بزرگ شده و اصلاً نمی تونست محدودیت رو تحمل کنه ...........

آرش مدام ایراد می گرفت این چه طرز خندیدن؟!آروم

چرا اینقدر بلند صحبت می کنی؟چرا کوله پشتی می ندازی و جوری راه میری انگار تو کیفت پفک گذاشتی؟.........

چرا با هم کلاسیت صحبت کردی؟چرا ؟چرا؟چرا؟!!!!!!!

بعد از چند روز بهاره میره تهران ،دختر عمش میاد دیدنش و میگه

_ آرش به من زنگ زده و کلی حرف زده .....

بهاره:چی گفت؟

_همه ماجرا رو ،این که تو خونه دانشجویی باهات آشنا شده و خواسته تو رو از اون وضعیت در بیاره و باهات ازدواج کنه........

بهاره بغضش می ترکه ...فکرشم نمی کرده آرش بهش همچین خیانتی کنه .........یه همچین دروغ فجیعی ،اونم از کسی که نامزدته .........بعدم به دختر عمه آدم بگند.......

چند روز بعد........

بهاره میاد مشهد و زنگ می زنه به آرش که می خوام ببینمت ...

_واسه چی زنگ زدی به دختر عمم یه همچین چرت و پرت هایی گفتی؟

_من اینجوری نگفتم....

_چرا دروغغغغغغغ گفتی؟؟؟

_چون از دستت ناراحت بودم..

...........

بهاره گریه می کنه و میاد خونه ،احتیاج به کسی داشته که باهاش درددل کنه که یاد بهداد میفته و شماره بهداد و می گیره...

(شرمنده ،من خيلی خوابم مياد قول ميدم فردا شب بقيشو بنويسم....)24.gif

/ 5 نظر / 4 بازدید
STATUS

سلام . به ما هم سری بزن و نظری چيزی بده . اگه هم باب ميلت بود هماهنگ کن تبادل لينک کنيم ...

بهنام

سلام من رو که يادته يه سری به ما بزن

mohammad

اااه....خواب آلو........اول فک کردم بهداد به بهاره گفته شرمنده من خوابم مياد فردا شب باهام تماس بگير...........اجبا........:(( ....راستی اين قالبتون چقد قشنگه ...

RoSe

بنده کاملا با جناب پيام خان موافقم!

كــــــاوه

سلام خوبی واقعا نمی شه چی گفت ؟ اينها که با هم خوب بودن ولی .............؟؟؟؟؟؟