يک فنجان قهوه:

 

فالت را به من بده hot-cofee.jpg
تا از دستت بگویم:

در اتفاقی که میفتد
زمان تکه تکه میشود
و تنی که رو به روی تو
در تو به توی نقشها گرفتار است
خوب میداند

قسمتش آخر
تلخی این فنجان است و باز
میخواهد در نقش و نگارِ دستانت
ته نشین شود.

"گراناز موسوی "

آری حق با توست من سراسر تضادم و تناقض، جنگ بین عقل و احساس ،جدال به آنچه که آرزوی بدست آوردنش را داری و ترس از دست دادن آن پس از بدست آوردن ،آری من خود نیز همچون سنگ آسیاب بين این دو گرفتار آمده ام ...

و ديگر بار, قسمته دوباره ي قصه را همه با هم بازي كنيم...
بخنديم...بخندانيم...كم آوريم...كم كنيم...و...باز...
خيال كنيم مي شود...
مي شود اين تضادها را فهميد....


آخر مي داني؟كسي مي گفت :آدم هرچه پر تضادتر باشد انسان تر است...اصلا انسان يعني جمع اضداد....
پس بايد سعي كرد فهميد!اصول را بايد فهميد و بعد وارد جزيئات شد عزيزكم...
بايد سعي كنيم كمتر متعجب شويم...
بگذاريم زمان راه راستش را بدواند...ما و همه را....من و بوران و نفرين و خيال را...راحت بدواند.


تازه /مي داني...كسي مي گفت:زمان به عقب هم مي رود!
راست مي گفت....
مي داني وقتي خيال و اصول را با هم قاطي كني,راحت مي شود همه چيز را از همه قبول كرد..!
و حالا تو باز هم قسمته ديگره قصه را بلند بلند بخوان ...
و من را...

و مرا باش كه:
روي ساعته روي ديوار و اين ساعت مچي به دسته راست بسته شده را ,رنگ پاشيده ام.
سياهش كرده ام...سبزش هم....و قرمز ...رنگش كرده ام...
صداي تيك تيكش را مي شناسي ..نه؟...
اينك اين زمان است كه به عقب مي دود...و تو دوباره تكرار مي شوي!
و اينك اين عقربه هايند كه به پس مي روند...و اين همه ي از دست رفته هاست كه نمود مي يابد باز هم از نو!
و اين زمان است كه با ضرب آهنگه هميشه اش به عقب مي رود...
به آنجا كه من هستم...و ماهي كوچكي كه آبها ديگر هيچ وقت شنا كردن را از يادش نمي شويند....و دختركي كه حرفهايي که به آن اعتقاد دارد با منطقش منطبق است ...
به آنجا كه من تنهايم...

/ 6 نظر / 5 بازدید
فرزاد

سلام چطوری شقايقو اول شدممممممممممممم. عيدت مبارک ۱۰۰ سال به اين سالا . ايشالا سال جديد سال پر بار و سال پر از موفقيتی برات باشه. قربونت فرزاد

فرزاد (قصه دل و دلتنگی های من )

سلام دوست عزيزم . من آپ کردم و آپ آخرم هستش و بعد از اون حدود سه ماه نيستم . خوشحال ميشم آپ آخر منو بخونی. عکس های جالبی هم گذاشتم . دو تا از عکسا مربوط به خودمه . منتظر حضور سبزت هستم. حتما اين مطلب آخر رو بخون. قربانت:فرزاد

سامان

سلام شقایق جان واقعا وبلاگت حرف نداره وقتی نوشته هاتو میخونم یه حالی بهم دست میده حالت بغض نوشته هات خیلی سوز داره در ضمن فکر کنم من قدیمی ترین کسی هستم که وبلاگتو میخونم حدود ۲-۳ سالی میشه که میام تو وبلاگتو میرم شاید منو یادت بیاد البته فکر نمیکنم چند سال پیش با این ای دی باهات چتیدم که الان دیگه حک شده saman_eshghe_dariush راستی به وبلاگ منم اگه خواستی سر بزن البته خیلی وقته اپ نکردم ببخشید زییادم حرف زدم بای بای (سامان)