شب بخیر چون قول داده بودم اومدم و قسمتی دیگه از ماجرا را براتون نوشتم ....اما چون در بطن قضیه هستم و هنوز هم ماجرا تمام نشده ....بیشتر از این نشد....نظر یادتون نره که انگیزهام رو برای کمک به دوستم از دست ندم.....<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

 

قسمت دوم:

 

بهداد باور نمیکرده که بعد از اینهمه مدت بهاره تماس گرفته باشه .....پس از اینکه مدتی با هم صحبت کردند .....بهاره فهمید که بهداد مهندسی مکانیک تهران را رها کرده   و مجددا کنکور داده و دانشجوی رشته مخابرات شده است .........                            

دو هفته بعد...                                                                                       

 آرش روز به روز روی بهاره حساستر میشد و گاهی اوقات که بین او و بهاره بحثی در میگرفت آرش مرتب به بهاره توهین میکرد و با مقایسه بهاره با دوستان قبلیش احساسات بهاره را جریحه دار میکرد......کار به جایی رسید که بهاره چندین بار با بهداد صحبت کردو برای او از مشکلاتش با آرش گفت و از او همفکری خواست....در تمام این مدت بهاره و بهداد فقط از طریق تلفن با هم در تماس بودند تا اینکه در یکی از تعطیلات بهاره تصمیم میگیره که به تهران بره.زنگ میزنه و از بهداد خداحافظی میکنه .....ولی توی راه آهن وقتی می خواست بلیطش را تحویل بده یکی از پشت سر به اسم صدایش میکند......برمیگرده و میبینه بهداد پشت سرش ایستاده ....کمی با هم صحبت میکنندو چون بهاره فرصت زیادی نداشت خداحافظی میکنند و بهاره به تهران میرود....            

بعد از برکشتن بهاره از تهران مشکلاتش با آرش بیشتر میشه و کار از جایی خراب میشه که بهاره میفهمه بهداد شدیدا به او وابسته شده و.....                                        

بهاره چندین بار با بهداد صحبت میکنه و تاکیید میکنه که بهداد برای بهاره در حکم یک برادر بزرگتر است و نه بیشتر .....بهداد با اینکه از اول با این موضوع موافق بود کم کم  عصبانی میشه و با عصبانیت میگه:مگه من دل ندارم ...مگه من احساس ندارم...

بهاره هم وقتی میبینه که نمیتونه بهداد را متقاعد کنه تهدید میکنه که اگر بهداد شرایط بهاره را قبول نکنه....بهاره تماسش را قطع میکنه وبهداد هم چند روز مهلت می خواهد تا در این باره فکر کند......بعد از چند روز بهداد قبول میکند که مثل سابق و فقط به عنوان یک برادر او را راهنمایی کند.......تا اینکه یک روز آرش و بهاره تلفنی با هم صحبت میکردند و برای تلفن بهاره پشت خطی آمد.....اما آرش گفت اگه به پشت خط تلفن جواب بدی دیگه باهات حرف نمیزنم.....ولی بهاره میگه تلفن فقط برای من نیست  و شاید از شهرستان و والدین هم خونه ایهایم باشند .....بهاره به پشت خطی جواب میده ولی وقتی بر میگرده میبینه آرش قطع کرده و بعد از اون تا سه روز به تلفنها جواب نمیده......

بهاره با نگرانی و با گریه به پسر خاله آرش زنگ میزنه و سراغ آرش رو میگیره...نوید(پسر خاله آرش) بهاره را آروم میکنه و میگه که آرش خیلی دوستت داره و این کار رو میکنه که تو نگران بشی و اون بفهمه که تو دوستش داری ...مخصوصا که این اواخر خیلی روی تو حساس شده.....اما هرچی بهاره بیشتر به آرش محبت میکنه آرش روز به روزبیشتر بهاره رو اذیت میکنه و کار رو به جایی میرسونه که بهاره هر روز گریه میکرد ....کلاسهای دانشگاه رو نمیرفت و.......

آزارو اذیتهای آرش باعث میشه بهاره هر چی بیشتر به بهداد نزدیک بشه و بهداد هم که بهاره رو دوست داشت از این فرصت نهایت استفاده رو میکنه وهر روز بیشتر به بهاره محبت میکنه و .......حالا بهاره هم به بهداد وابسته شده......

بهاره روز تولدش برای درس خوندن به کتابخونه دانشگاه میره و اونجا بهداد رو میبینه....تازه مشغول سلام و احوالپرسی بودند که دوستان آرش انها را میبینند و به آرش خبر میدهند و بعد که بهاره برای درس خوندن میره آرش با بهداد دوست میشه تا از کم وکیف قضیه سر در بیاره........بهداد و آرش با هم دوست میشن بدون اینکه بهداد متوجه قضیه بشه....شب آرش برای تولد بهاره دنبالش میره  ولی وقتی بهاره سوار ماشین میشه میبینه بهداد هم توی ماشینه..........آرش میگه:معرفی میکنم ....بهداد....بهاره!!!!!!

بهاره میخنده ...چون فکر میکرده قضیه کاملا اتفاقی است و ...حتی خوشحال میشه...اما همینطور که میخندیده....یه دفعه آرش محکم میزنه توی گوشش......بهاره همینطور که بهت زده شده بود و هنوز لبخند کاملا از روی  لبش نرفته بود و با دستش صورتش رو گرفته بود به طرف بهداد بر میگرده و می پرسه؟بهداد؟چیکار کنم؟

که سیلی دوم محکمتر از اولی و اینبار به اون طرف دیگر صورتش می خوره!!!!!!

آرش با عصبانیت میگه سه سال که توی حسرتم که منو به اسم صدا کنی و حالا تو اینقدر راحت می گی بهداد؟؟؟؟؟؟!!!!....

آرش از شدت عصبانیت کنترل خودشو از دست داده بود ...از ماشین پیاده میشه و خودشو  به زمین میزند و گریه می کند...

بهداد بدون کوچکترین حرف و حرکتی برای آروم کردن قضیه از ماشین پیاده میشه و میره...

بهاره با عصبانیت و گریه پیاده میشه و حلقه اش را که هدیه تولد سال قبلش بوده را

به سمت آرش پرت می کند و میره....

کیف بهاره در ماشین جا میمونه ....

بهاره به خونه برمیگرده و برای فراموش کردن قضیه چند تا قرص می خوره و بیهوش میشه ....تا آخر شب آرش چندین بار تلفن میزند و مهرناز که تلفنها را جواب میداده به آرش میگفت:حال بهاره اصلا خوب نیست و نمیتونه صحبت کنه...آرش هم با اصرار از مهرناز میخواست که بهاره را حاضر کند تا آرش او را به بیمارستان ببرد...

 

ادامه دارد......

 

 

/ 26 نظر / 14 بازدید
نمایش نظرات قبلی
Solh

چـــــه بــايـــد کــــرد ؟ تحـــريـــم کافـــی نيسـت : گسترش بحران حکومتی و گستردگی شکاف حکومتگران به جا يی رسيده است که ميتوان با سازماندهی اقدامات اعتراضی وگسترده و با بهره برداری از ضعف رژيم و پيش کشيدن شعارهای قاطع ومحکم ٫بازيگر اصلی تحولات شد.اکنون شرايطی فراهم شده که ميتوان با راه اندازی تظاهرات وگردهم آيی مردمی از موضوع تحريم انتخابات فراتر رفت و خواهان يک رفراندوم سراسری برای تعيين ساختار حکومت شد. حالا ديگر تحريم انتخابات کافی نيست بايد قانون اساسی رژيم راکه می گويد مردم « صغيير » هستند و احتياح به« قيم » دارند ( اصل پنحم قانون اساسی) که بزرگترين توهين به شعور مردمی است از سر راه حرکتها و اعتراضات مردمی برداشت. پيـــروز باشيـــد

amir

مشکل از همون ابتدا اختلاف فرهنگی و شايد طبقاتی اونها باشه. البته اين مساله که مردها نسبت به کسی که دوستشون دارن حساسيت بخرج می دهند تا حدی طبيعيه.به نظر من اگه دو نفر همديگر رو دوست دارند بايستی بيش از اين فداکاری کنند.عجيب است اين بهاره خانوم برای بيان درد و دلهاش هيچ کس رو نزديکتر از بهداد نمی بينه يعنی هيچکس هيچ دوستی به او نزديکتر نيست که با او دردو دل کند.به نظر من در چنين شرايطی بايستی شخصی که مورد اعتماد آرش است يا آرش واقعا او را قبول دارد همه وقايع رو صادقانه به عنوان واسطه و بطور منطقی و روانشناسانه با او درميان بگذارد.بالاخره تاوان عشق رو هم بايستی پرداخت

RoSe

بابا آپديت کن ببينيم آخر اين فيلم هندی چی شد؟!

baran

سلام مرسی که اومدييييييييييييی

مجید

سلام بر قصه های هزار و يکشب ... داستان باحاليه ... هم بهداد داره ... هم آرش داره ... هم بهاره داره ... مهرنازم که داره ... خيلی خوبه ... از اين جور داستانها کم گير مياد ... ادامه بده ببينيم بالاخره چی به کيه ؟؟؟ کی به چيه ؟؟؟ منتظريم

سید مجید

و هو العلی. سلام شقایق خانم. عرض ادب و ارادت. از اينکه نميتونم سر بزنم شرمنده هستم. عيد سعيد قربان و غدير رو هم تبريک می گم. در پناه مولا. التماس دعا خيلی زياد

رامشه

يه بار قبلا سر زدی ديگه نيومدی فقط می خواستی من رو ديوونه کنی؟ ... اين بار به تو خيلی نياز دارم دوست خوبم ... رامشه

قلم و کاغذ و احساس

سلام دوست عزيز ... چند بار امدم همش اون دو تا صندلی رو ميديم ...امروزرو اومدم دیدم کلی غقبم ..دیر وقته من تازه از قسمت اول شروع کردم ....ماشالله قضيه رو خيلی زيبا توضيح دادی ...سعی ميکنم همش رو بخونم اما نه امشب ...شبی ديگه ...