آره، داشتیم چی میگفتیم؟ بنویس:
ما رو دیوونه و رسوا کردی. حالیته؟
ما رو آواره صحرا کردی. حالیته؟
آخه مام واسه خودمون معقول آدمی بودیم.
دست کم؛ هرچی که بود؛ آدم بی غمی بودیم. حالیته؟
سر و سامون داشتیم. کس و کاری داشتیم.
آی دیگه یادش بخیر!
ننه مون جورابمون وصله میزد. ما رو نفرین میکرد.
بابامون - خدا بیامرز- سرمون داد میکشید. بهمون فُش میداد.
با کمربند زمون اجباریش، پامون محکم میبست؛ ترکه های آلبالو رو کف پامون میشکست. حالیته؟
یاد اون روزا بخیر!
چون بازم - هر چی که بود؛ سر و سامونی بود. حالیته؟
ننه ای بود که نفرین بکونه؛ بعد نصفه شب پاشه لاحاف رو آدم بکشه.
که مبادا پسرش خدا نکرده بچاد.
که مبادا نورچشمش سینه پهلو بکونه. حالیته؟
هه! بابایی بود که گاه وبیگاه سرمون داد بزنه.
باهامون دعوا کونه.
پامون فلک کونه.
بعد صبح زود پاشه مارو تو خواب بغل کونه.
اشکای شب قبل که رو صورتمون ماسیده بود کم کمک با دستای زبر خودش پاک بکونه. حالیته؟
میدونی؛ بابامون چن سال پیش عمرش داد به شما.
هرچی خاک اونه عمر تو باشه. مرد زحمت کشی بود.
خدا رحمتش کنه.
ننه هم کور و زمینگیر شده.
ای دیگه پیر شده.
بیچاره غصه ما پیرش کرد. غم رسوایی ما کور و زمینگیرش کرد. حالیته؟
اما راستش چی بگم؟ تقصیر ما که نبود.
هرچی بود، زیر سر چشم تو بود.
یه کاره تو راه ما سبز شدی.
مارو عاشق کردی.
ما رو مجنون کردی.
ما رو داغون کردی. حالیته؟
آخه آدم چی بگه قربونتم؟
حالا از ما که گذشت.
بعد از این اگه شبی نصفه شبی به کسونی مث ما؛ قلندر و مست و خراب ؛ تو کوچه برخوردی، اون چشا رو هم بذار.
یا اقلن دیگه اینریختی بهش نیگا نکون.
آخه من قربون هیکلت برم! اگه هر نیگا بخواد اینجوری آتیش بزنه. پس باث تموم دنیا تا حالا سوخته باشه.

                                                                          قسمتی از شهر قصه

/ 4 نظر / 13 بازدید
كاوه

سلام .... واقعا آدم تو اين وب لاگ احساس راحتی می کنه

nima

سلام شقايق جان من خيلی خوشيم از وبلاگتون اومد مخصوصاْ از اهنگتون وشعر های عاشقانتون ممنون اين وبلاگه مه اما خزاب شده درست می کنم بعد ببينيد و خوشب بختم از اشنايی شما يه درود و يا حق