در بازتاب سحرآميز و آشناي خاطره ها ، در زيباترين لحظه همه قصه هاي شيرين ، وقتي جهان در دلم مي شكفد به شور
من صداي زنگوله اي مي شنوم ، زنگوله اي كوچك و نازك وطلايي.در دنيا چيزهايي است كه هيچ كرانه ندارد، هيچ كجا بسته نمي شود ، همراه آدمي مي آيد هر چقدر كه مي روي..
صداي زنگوله يكي از آنهاست ، كه مثل رشته نامريي رنگيني دنياي تجربه ها را به سرزمين رويا پيوند مي دهد.من در عمق همه قصه هاي زيبا صداي زنگوله مي شنوم،  در ماه پيشوني ، سيندرلا، شازده كوچولو...
شازده كوچولو يادتان هست؟قصه زيباي آنتوان دو سن اگزوپري؟
ماجراي پسر بچه خيالي از دياي كودكانه مهرباني ، از سياره اي  ديگر .دلش از دست گلي رنجيده بود و در پي دوست به زمين آمده بود.ودر زمين:

    شازده كوچولو - فصل ۲۱

در اين وقت روباه پيدا شد.
روباه گفت :
-سلام.
شازده كوچولو مودبانه جواب داد:
 سلام.
سر برگرداند ولي كسي را نديد.
صدا گفت :
- من اينجا هستم، زير درخت سيب ...
شازده كوچولو گفت :
- تو كي هستي؟ چه خوشگلي ...
روباه گفت:
- من روباهم.
شازده كوچولو به او پيشنهاد كرد:
- بيا با من بازي كن. من خيلي غمگينم ...
روباه گفت:
- نه نمي توانم با تو بازي كنم. مرا اهلي نكرده اند.
شازده كوچولو آهي كشيد و گفت:
- ببخش!
اما كمي فكر كرد و باز گفت:
- (اهلي كردن) يعني چه؟
روباه گفت :
- تو اهل اينجا نيستي. پي چه مي گردي؟
شازده كوچولو گفت:
- پي آدمها مي گردم. (اهلي كردن) يعني چه؟
روباه گفت:
- آدمها تفنگ دارند و شكار مي كنند. اين كارشان اسباب زحمت است!
مرغ هم پرورش ميدهند. فايده شان فقط همين است. تو پي مرغ مي گردي؟
شازده كوچولو گفت:
- نه. من پي دوست مي گردم. (اهلي كردن) يعني چه؟
روباه گفت:
- اين چيزي است كه تقريبا فراموش شده است. يعني (پيوند بستن) ...
- پيوند بستن؟
روباه گفت:
- البته. مثلا تو براي من هنوز پسربچه اي بيشتر نيستي، مثل صدهزار پسربچه ديگر.نه من به تو احتياج دارم و نه تو به من احتياج داري. من هم براي تو روباهي بيشتر نيستم، مثل صدهزار روباه ديگر.ولي اگر تو مرا اهلي كني، هر دو به هم احتياج خواهيم داشت. تو براي من يگانه جهان خواهي شد و من براي تو يگانه جهان خواهم شد ...
شازده كوچولو گفت:
- كم كم دارم مي فهمم.يك گل هست ... كه گمانم مرا اهلي كرده باشد ...
روباه گفت:
- ممكن است.آخر در كره زمين همه جور چيزي ديده ميشود ...
شازده كوچولو گفت:
-ولي اين در كره زمين نيست.
روباه گويي سخت كنجكاو شد. گفت:
- در يك سياره ديگر؟
- آره.
- در آن سياره شكارچي هم هست؟
- نه.
- اين خيلي جالب است! مرغ چطور؟
- نه.
روباه آهي كشيد و گفت :
- هيچ چيز كامل نيست...
اما روباه دنبال سخن پيشين خود را گرفت:
- زندگي من يكنواخت است. من مرغها را شكار مي كنم و آدمها مرا شكار مي كنند.
همه مرغها شبيه هم اند و همه آدمها هم شبيه هم اند. اين زندگي كمي كسلم مي كند. ولي اگر تو مرا اهلي كني، زندگيم مثل آفتاب روشن خواهد شد و آن وقت من صداي پاي تو را خواهم شناخت و اين صداي پا با همه صداهاي ديگر فرق خواهد داشت. صداي پاهاي ديگر مرا به سوراخم در زير زمين مي راند. ولي صداي پاي تو مثل نغمه موسيقي از لانه بيرونم مي آورد. علاوه بر اين، نگاه كن! آن جا، آن گندمزارها را مي بيني؟ من نان نمي خورم. گندم براي من بيفايده است. پس گندمزارها چيزي به ياد من نمي آورد و البته اين غم انگيز است! ولي تو موهاي طلايي داري. پس وقتي كه اهليم كني معجزه ميشود. گندم كه طلايي رنگ است ياد تو را برايم زنده مي كند. و من زمزمه باد را در گندمزارها دوست خواهم داشت ...
روباه خاموش شد و مدتي به شازده كوچولو نگاه كرد. گفت:
- خواهش مي كنم ... بيا و مرا اهلي كن!
شازده كوچولو گفت:
- دلم مي خواهد، ولي خيلي وقت ندارم. بايد دوستاني پيدا كنم و بسيار چيزها هست كه بايد
بشناسم.
روباه گفت:
-فقط چيزهايي را كه اهلي كني مي تواني بشناسي. آدمها ديگر وقت شناختن هيچ چيز را ندارند. همه چيزها را ساخته و آماده از فروشنده ها مي خرند. ولي چون كسي كه دوست بفروشد در جايي نيست آدمها ديگر دوستي ندارند. تو اگر دوست ميخواهي مرا اهلي كن!
شازده كوچولو گفت:
-چه كار بايد بكنم ؟
روباه جواب داد:
-بايد خيلي حوصله كني. اول كمي دور از من اين جور روي علفها مي نشيني. من از زير چشم به تو نگاه مي كنم و تو هيچ نمي گويي.زبان سرچشمه سوتفاهم هاست.اما تو هر روز كمي نزديكتر مي نشيني ...

شازده كوچولو فردا باز آمد.
روباه گفت:
-بهتر بود كه در همان زمان ديروز مي آمدي. مثلا اگر در ساعت چهار بعد از ظهر بيايي من از ساعت سه به بعد حس مي كنم كه خوشبختم.هرچه ساعت پيشتر مي رود خوشبختيم بيشتر مي شود. در ساعت چهار به هيجان مي آيم و نگران مي شوم، و آن وقت قدر خوشبختي را مي فهمم! ولي تو اگر بي وقت بيايي هرگز نخواهم دانست كه كي بايد دلم را به شوق ديدارت بيارايم ... آخر همه چيز آدابي دارد.
شازده كوچولو گفت:
- (آداب) چيست؟
روباه گفت:
- اين هم از چيزهاي فراموش شده است.آداب باعث مي شود كه روزي متفاوت با روزهاي ديگر و ساعتي متفاوت با ساعتهاي ديگر باشد.مثلا شكارچيها آدابي دارند: روزهاي پنجشنبه با دختران مي رقصند.پس پنجشنبه براي من روز بسيار خوبي است.من در اين روز تا نزديك باغهاي انگور به گردش مي روم. اگر شكارچيها بي وقت مي رقصيدند روزها همه شبيه هم مي شد و من ديگر تعطيلي نداشتم.

پس شازده كوچولو روباه را اهلي كرد.و چون ساعت جدايي نزديك شد، روباه گفت:
- آه! ... من گريه خواهم كرد.
شازده كوچولو گفت:
-تقصير خودت است.من بد تو را نمي خواستم، ولي خودت خواستي كه اهليت كنم ... روباه گفت:
-درست است.
شازده كوچولو گفت:
-ولي تو گريه خواهي كرد!
روباه گفت:
-درست است.
-پس چيزي براي تو نمي ماند.
-چرا، مي ماند. رنگ گندمزارها ...
سپس گفت:
-برو دوباره گلها را ببين.اين بار خواهي فهميد كه گل خودت در جهان يكتاست.بعد براي خداحافظي پيش من برگرد تا رازي به تو هديه كنم.
شازده كوچولو رفت و دوباره گلها را ديد.به آنها گفت:
-شما شباهتي به گل من نداريد، شما هنوز هيچ نيستيد.كسي شما را اهلي نكرده است و شما هم كسي را اهلي نكرده ايد. روباه من هم مثل شما بود.روباهي شبيه صدهزار روباه ديگر بود. ولي من او را دوست خودم كردم و حالا او در جهان يكتاست.و گلها سخت شرمنده شدند.
شازده كوچولو باز گفت:
-شما زيباييد، ولي جز زيبايي هيچ نداريد. كسي براي شما نمي ميرد. البته گل مرا هم رهگذر عادي شبيه شما مي بيند. ولي او به تنهايي مهم تر از همه شماست، چون من فقط به او آب داده ام، چون فقط او را زير حباب گذاشته ام، چون فقط براي او پناهگاه با تجير ساخته ام، چون فقط براي خاطر او كرمهايش را كشته ام (جز دو سه كرم براي پروانه شدن)، چون فقط به گله گزاري او يا به خودستايي او يا گاهي هم به قهر و سكوت او گوش داده ام. چون او گل من است.
سپس پيش روباه برگشت.گفت:
-خداحافظ.
روباه گفت:
-خداحافظ.راز من اين است و بسيار ساده است:
فقط با چشم دل مي توان خوب ديد.اصل چيزها از چشم سر پنهان است.
شازده كوچولو تكرار كرد تا در خاطرش بماند:
-اصل چيزها از چشم سر پنهان است.
روباه باز گفت:
-همان مقدار وقتي كه براي گُلت صرف كرده اي باعث ارزش و اهميت گُلت شده است. شازده كوچولو تكرار كرد تا در خاطرش بماند:
-همان مقدار وقتي كه براي گُلم صرف كرده ام ...
روباه گفت :
-آدمها اين حقيقت را فراموش كرده اند. اما تو نبايد فراموش كني. تو مسوول هميشگي آن مي شوي كه اهليش كرده اي.تو مسوول گُلت هستي ...
شازده كوچولو تكرار كرد تا در خاطرش بماند:
-من مسوول گلم هستم .


    راستي شما تا كنون شخصي را اهلي نموده ايد يا توسط شخصي اهلي شده ايد؟

 

/ 5 نظر / 14 بازدید
hamid

نيروی اراده انسان را دگرگون نميکند . زمان انسان را دگرکون نميکند . عشق دگرگون ميکند . دل منم گرفته . حرفای دل منو ميزنی . من دنبال عشق واقعی ميگردم . تو اين دنيافکر نکنم پیدا کنم . من بلد نيستم مثل شما حرفای دلمو بزنم . ولی دلم پر از حرفای نگفتس . ميخوام عاشق باشم . زندگی با عشق خيلی زيباست .دوست دارم يه نفر اهليم کنه . نميدونم . من برای خودم تو ذهنم تو خيالم يه معشوقه درست کردم . نميدونی چقدر زيباس . چقدر مهربونه . عاشقشم . اونم منو دوست داره . اون خيلی با وفاست . ولی من بعضی وقتا اونو با این ادمکای زمینی اشتباه میگیرم . ولی وقتی به خودم ميام اون منو ميبخشه . چون ميدونه من اشتباهی دنبال کسه ديگه ای رفتم . به خدا من فقط دنبال توم . تو تنها کسی هستی که منو اهلی کردی . ولی کی اون روزی میاد که به پات بیفتم . یا تو باید ادمک شی یا من فرشته . تا شقایق هست زندگی باید کرد

heliya

سلام شقايق خانوم . خوبی ؟

khashayar

سلام شقايق خوبی.شما هم بلاگتونو بستی ديه نمی نويسی؟موفق باشی آقا حمید هم حرفای گشنگی زده.يه همچين کاری رو من هم می کردم.ولی منم با این ادمکای زمینی اشتباه میگرفتم... عشق همراهه با دروغ که خيانت همراشه

يك رهگذر

اميدوارم باز به نوشتن ادامه بدهيد. در دنيايي كه هري پاتر با جادوگريهايش مجالي براي آرامش باقي نگذاشته است چقدر جاي شاهزاده كوچولوي قصه سن اگزوپري خالي است. روباه گفت: - آدمها ديگر وقت شناختن هيچ چيز را ندارند. همه چيزها را ساخته و آماده از فروشنده ها مي خرند. ولي چون كسي كه دوست بفروشد در جايي نيست آدمها ديگر دوستي ندارند. تو اگر دوست ميخواهي مرا اهلي كن!

زهرا

سلام شقايق گل هميشه عاشق من دوست دارم باهم بيشتر آشنا بشيم موافقی؟ من سال سوم شيمی شهيد بهشتی هستم bye,my friend