سيب

تو به من خنديدي و نميدانستي

من به چه دلهره از باغچه همسايه سیب را دزدیدم

باغبان از پی من تند دویدسیب را دست تو دید

غضب آلوده به من کرد نگاه

سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک

و تو رفتی و هنوز ،

سالهاست که در گوش من آرام،آرام ،

خش خش گام توتکرار کنان،می دهد آزارم ،

و من اندیشه کنان غرق این پندارم

که چرا ،خانه کوچک ما سیب نداشت .

                                                                       زنده یاد حمید مصدق

/ 5 نظر / 9 بازدید
ostaad

چه شعر قشنگي انتخاب كردي.... عالي بود... دلم مي خواد اگه فرصت كردي باي و داستان جديد استاد رو بخوني و نظر بدي...

كاوه

سلام ... بازم گل کاشتی شقايق خانوم ... خيلی قشنگ بود راستی يه سوال دارم که برات آف می زارم اگر می تونی کمکم کن ... عزت زياد

pedrum

salam azizam, shere ghashangiye ,man ham yebar ghablan ino tu blogam gozashte budam, rasty az babate linket mamnunam,samte ma ham biya, khoshbashi khoshgel,

pishy

سلام شقايق عزيز .... هم شعرت قشنگه و هم قالبت .... من عاشق صورتی هستم

ali

سلام خسته نباشيد شقايق عزيز خيلی حال کريم تازه پيدات کرديم حالا حالا باهاتيم موفق باشيد