مي داني كه شب است
و مي دانم هنوز هم شايد كسي باشد كه پنجشنبه شبها دلش تنگ شود....بگيرد....كسي هست كه خوشش نيايد....
صداي دعا مي آيد....
كي محو مي شود اين هضيانه الانه!
و من هنوز فكر مي كنم....و دلم مي سوزد.....كي غرق مي شوم در اين برهوته دره ايه پر شده از گلبرگهاي رنده شده و پال شده ي انتظار ي شكل....
و من هنوز ياد ساربان مي افتم..........و تمناي درد........ و دلم كه به امانهاي پوشالي ي اين گاه ها و هنوز هاي شيشه اي دل بسته بود....و مي خندم....در تاريكي .......


..........
و مي نويسم......
چه قدر بد است ..دستم را روي قلبم مي گذارم......و پنبه ها را می گذارم سره جايشان بمانند.....من كه حاليم نمي شود....پس بگذار اين خلا هم ....تا ابد وره من...بنشيند و بماند .....
.و من مشغول بمانم...........
راستي؟...
يعني مي گويي هرچه بخواهم مي شود؟......."
هان؟.....!!

..........

وقت هايي هست كه مي خواهي كاري بكني...
يك جور كه فرق كني...
يك جور كه آن وقت ها فرق كنند....
يك جور كه بقيه حاليشان شود آن و قتها فرق دارند......
يك جور كه خودت قانع شوي آن وقت ها فرق كرده اند....
يك جور كه حواست پرته فرق داشتن شود و آن وقتها با فرقهايش برايت مانا شود.....شايد هم زود محو شود....
يك جور كه ديگر يك صدا نپيچد...يا هميشه همان صدا بماند.
يك جور كه ديگر آن بو...آن عطر نپاشد....يا هميشه براي هميشه رخنه اش را بكند....
يك جور كه فرار و قرارت دهد....يك جور كه سامان و سراسيمگيت دهد...
مي داني؟......
مثله بچه ها ي كوچك مي شوي....كوچك....ناز....وقتي دنباله بهانه مي گردي....تا حالا خودت را نگاه كردي؟....ايينه بياورم؟....
نه مي گذارم دستپاچه يك جورت را بسازي....
انگار هوار بكشي...انگار زار زار اشك بريزاني....انگار.....از عمقه تن بخندي...
انگار....دستهايت را باز كني و بدوي ميان همه ي ماشينهاي اين دشت و كج و راست شوي و قوس بخوري و منحني باز و بسته شوي....
انگار .....دلت مي خواهد غيره معمول مهرباني كني....بيش از حد حرف بزني....بيشتر از روال تند راه بروي....با دستهايت ادا در بياوري....
دلت مي خواهد......سبده همه ي پيرتر هاي دنيا را بند كني و برايشان تا هرجا ببري.....
توپه همهي بچه هاي شيطان را كه به سمتت آمده ,برايشان شوت كني....
انگار....دلت مي خواهد براي بناهاي خانه ي آقاي مولوي دست تكان دهي و از حرفهاشان بخي بزني زيره خنده......
انگار دلت مي خواهد همه ي لاكهايت را امتحان كني و از همهي رنگهايش خوشت بيايد............
وقت هايي كه دلت مي خواهد همه اش بروي خريد....
وقتهايي كه دلت مي خواد كتابتو بگيري دستت و راه بيفتي تو كوچه ي 20 ام و بلند بلند كتاب بخوني و محكم محكم قدم بزاري...چپ راست...چپ راست....
وقتهايي كه دلت مي خواد فك كني تصادفا همه چي با همه چي جور مي شه....
...
مثله ي بچه هاي ناز شدي.....وقتي پيش بند مي بندد بهشون كه بهشون ماست بدن.....
مثله پلنگ صورتي وقتي مي خواست از شر اون نعله اسبه راحت شه و نمي شد....
آره!....وقتهايي هست كه مي خواي از شره يك چيزي خلاص شي....مي شه!
بيشتر سعي كن,كوچولوي عزيزم.....مي شه!........

/ 12 نظر / 5 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مريم

ولی توی واقعيت که بيای ميبينی تمام اون چيزايی که بهشون فکر کردی فقط يه رويا بوده و الآن يه کابوس جلوی روته.اين وحشتناک تره ها

یه جیزینقیلی حرف (عاطفه)

شقایق جان سلام ... مدت زیادی از کامنتی که بدون آدرس گذاشتی می گذره و من همچنان سعی در پیدا کردن آدرست داشتم .... تااینکه خدا خواست و الان رفتم سراغ قالب قدیمیم و یه عالمه لینکی که یه وقتی همه می نوشتن و حالا .... بهم حق بده که آدرست رو پاک می کردم وقتی نمی نوشتی ... آدرس راهنمایی هست برای دیگران که به بلاگهای به روز برن ... اما حالا که می نویسی حتما آدرست رو می زارم تو بلاگمون تا همه از نوشته هات استفاده کنن ... برات آرزوی موفقیت دارم ...

ستاره

شقايق جان واقعا خيلی عالی بود

ستاره

واقعا خيلی زيبا بود

مهدی و شقايق

سلام دوست عزیز وبلگت عالیه خیلی زیبا نوشتی امیدوارم موفق باشی به کلبه تنهایی منم بیا بای

شقايق

سلام شقايق چظوری؟ نمی دونم ديگه چی بگم موفق باشی

sina

salam