سلام ، این چندوقته به این نتیجه رسیدم که وبلاگم خیلی یکنواخت شده بنابراین بهتره اونو از این حالته ملالت بار در بیارم تا شما هم حوصلتون از دست نویسای من سر نره، بیشتر می خوام اینجا رو بکنم دفترچه خاطرات و داستانهای خودم و دوستام و با تغییرات فقط اسامی و مکانها کاملا واقعی و مستند بیان کنم...

اولین داستان مربوطه به یکی از دوستای عزیزم به نام نونا و اما ماجرا...

نونا یک دحتر ناز ومامانی با پوست برنزه و چشمهای عسلی با موهایی به رنگ شب و صاف وبلند...روی هم رفته میشه گفت واقعآ خواستنیه! یادمه اولین بار که نونا را دیدم سر یکی از کلاسهای درسی بود که من اون درس و پاس کرده بودم و فقط به خاطره دوستام که اون درس و داشتند حاظر شده بودم استاد اون کلاس یکی از اساتید دوره کاردانی من تو دانشکده خیام بود که به چشم چرونی زبانزد خاص و عام بود و این درس اولین درسی بود که تو دانشگاه ما به علت کمبود استاد به اون واگذار شده بود و من به دلیل اینکه اون درس و خوب بلد بودم و ترم پیشش نمره تاپ کلاسو به خودم احتصاص داده بودم اومده بودم تا با سوالام اونو کنف کنم و دلی از عذا در بیارم... نونا هم مثل من فقط بخاطره دوستاش حاظر شده بود و این درس و ترم پیش با استاد دیگه ای گذرونده بود ، نونا همچنان که با نازگل در حال حرف زدن بود ، استاد ازش خواست تا قضیه نوشته شده روی تخته رو اثبات کنه (گفتم استاد ما هیز بود و فقط به دخترهای خوشگل گیر میداد) ، نونا هم بی معطلی جواب و کامل تر از آنچه استاد  بيان کرده بود پاسخ داد استاد نیشخندی زد و کنف به طرف تخته برگشت تا مطلب بعدی و بنویسدکه نونا جلوی همه یه بیلاخ برای استاد نثار کرد ، خیلی از دخترا از شخصیت نونا خوششون نمیامد ،چون واقعا جسور بود و هيچوقت در جواب دادن به پسرها کم نمياورد ، اما من به تدریج که شناختمش  بیشتر و بیشتر به او علاقه مندشدم چون خیلی زرنگ و باهوش بود با اینکه سر کلاسها حاظر نمیشد ، همیشه حاظربود اشکالات درسی بچه ها را بدون هيچ منتی برطرف کند و سر جلسه امتحانات هم به همه دور وبریهاش تقلب می رسوند... این نونا خانوم قصه ما با یک شخصی تو دانشگاه دوست شدبه اسم اردشیر که واقعا بچه بدی بود ،سیگار از دستش نمی افتاد و خلاصه به خرابی شهرت داشت...نمی دونم چه جوری مخ نونا رو ریخت تو فرقون که نونا حاظر شد باهاش دوست بشه، اما از اونجایی که اردشیر فردی بود روانی و خراب و به همه مشکوک در نتیجه عمر دوستیشون بیشتر از چند ماه طول نکشید...اما این تجربه برای نونا ضربه سختی بود حدود دو سال طول کشید تا نونا توانست کس دیگه ای و تو قلبش جا بده ،ولی این دفعه سعی کرد تا از اول در انتخاب دقت کند تا بعدها به مشکل نخورد... این شخص کسی بود به اسم رضا که در دانشگاهی ديگر رشته عمران می خواند ، تک پسر و نسبتا پولدار گرچه وضع خانوادگی نونا ار او سر بود،رضا عین موم توی دستهای نونا نرم بود و هر چه نونا می خواست باید بر آورده می شد،رضا بیا ،رضا برو،رضا بشین،رضا پاشو ،رضا بمیر ...البته از حق نباید گذشت که نونا ارزشش را داشت ... هر زمان ما کلاس داشتیم ، رضا پشت در منتظره نونا بود ،نونا هم سریع حاظر و میزد و با رضا می رفت بیرون ، یا اگه یک روز نونا نمیامد دانشگاه ،رضا میامد از بچه ها جزوه همون جلسه رو می گرفت و برای نونا فتو میزد و میبرد در خونشون...،حتی یک بار که من امتحاان داشتم و نونا نداشت و خونه بود ،رضا با اینکه فرداش امتحان داشت از خونشون اومد دانشگاه که جزوه رو از من بگیره و ببره در خونه نونا تحویل نونا بده ... کارهای رضا و عشق این دو نفر بین همه بچه ها پیچیده بود و این موضوع باعث شده بود تا هممون به نونا حسوديمون شود تا اینکه عيد شد ، نونا می خواست به سفر خارج از کشور برود ، اين بود که با رضا تماس گرفت تا به دانشگاه بيايدو با هم خداحافظی کنن ، ولی رضا بهانه آورد که نمی تواند بياید ، نونا هم گفت يا الان مييای يا ديگر برام مهم نيست.. ولی اين مساله باعث شد تا بينشون کدورت و دلخوری بوجود بياید ، نونا به مسافرت رفت و اصلا قضيه را جدی تلقی نکرد...نونا يک دوست حيلی صميمی داشت به نام گلرخ که از دبستان با هم بزرگ شده بودند و مثل دو خواهر بودند ، از قضا گلرخ هم به مسافرت رفته بود ، رضا تو اين مدت يک زنگ هم به گوشی نونا نزد و نونا اين رفتار او را به پای دلخور بودن او گذاشته بود...تا اينکه يکی از بچه ها به اسم آلاله با صدايی مشوش و لرزان به گوشی گلرخ تماس گرفت که اتفاق مهمی افتاده و تا از مسافرت به خونه برگشتی هر چه سريعتر با من تماس بگير ، هرچه گلرخ می گويد خوب الان بگو نصف عمر شدم ، آلاله زير بار نميرود و می گويد تنها در صورتی می گويم که شماره خونتون روی آی دی کالر بيفته ، فقط سعی کن اين چند روز حسابی بهت خوش بگذره... گلرخ که حسابی بهم ريخته بود چند روز باقيمانده را فقط در استرس و دلشوره گذروند و بقيه را راضی کرد که برای سيزده بدربه منزل برگردند... ، به محض رسيدن قبل از اينکه مانتوش را در بياورد با دستانی لرزان شماره آلاله رو گرفت...

الو آلاله سلام من خونم بگو چی شده؟

خوب آروم باش تا بگم...

کسی تصادف کرده ؟

نه ...اما رضا ...

رضا چی؟مرده؟ نه کاش می مرد ، رضا ازدواج کرده و نونا هنوز خبر نداره ، تو بايد بهش بگی...

چی می گی تو رضا!!!با کی؟؟؟؟؟

با يک غريبه چند روز پيش نامزديشون بوده....

گلرخ ديگه چيزی از حرفهای آلاله نمی شنيد ، گوشی و گذاشت و روی زمين نشست ، سرشو بين دو تا دستاش گرفته بود و شقيقه هاشو فشار می داد نمی دونست اين خبر و چجوری بايد به نونا بده....

قول می دهم بقیه ماجرا رو زود،زود بنویسم فقط الان بعد از مدتها می خواهم استقبال شما عزیزان رو ببینم ....همتون و دوست دارم خیلیییییییی زیاد و فقط به عشق شما می نویسم ،لطفآ اگه نمی خواهید نظر بدید ،خداقل یک سلام بگذارید تا بدونم همچنان استوار مانند سابق کنارم هستید...

شقایق درد من یکی دوتا نیست

من سردي و سکوت تورا باورنمي کنم
فردا به جرم عشق تو بر، دار مي شوم
اما غرورتلخ تو را باور نمي کنم
تنهابه يادگار کسي کزلحظه رسيدنت تا وقت رفتنش بيدارمانده است
با سايه ها و نفس ها هرروز و هرشبي يک بيت از غزل عشق تو خوانده است...
اکنون براي اسيرت ترانه اي از روزهاي قشنگ ديوانگي بخوان
اين خسته را در آخرين شب شيرين بودنش
تنها به جرم
آن همه ديوانگي مران!

/ 38 نظر / 9 بازدید
نمایش نظرات قبلی
رها

در دايره قسمت ما نقطه پرگاريم لطف آنچه تو انديشی حکم آنچه تو فرمايی

F A L G O O S H

baaaaaaaaaaah ahvale Shaghayegh khanume Gol ?! kojaee? kam peyda? khoshhalam ke dobare mibinamet ;) khosh migzare?! :-B

مرتضی

ممنونم بابتِ لطفت. پ.ن. وبلاگتون خيلی دير load ميشه.

شينا

موندم توی کار اين آقا رضا...اون کارش چی بود و اين کارش... دلمم برای نونا سوخت... با بعضی از دردها بايد مدارا کرد... اميدوارم خيلی حالش بد نشه زمانی که بهش ميگيد شادوماد کيه.....

شينا

راستی مهربونم به روزم دوست داشتی يه سری دوباره اونورها بزن...سبز باشی و سربلند!

شينا

شقايق جان خيلی خوشحالم که از نو مينويسی و از نو بين خودمونی.. من هم وسط ها خيلی خسته ميشم و به خودم استراحت ميدم... تو رو هم دير به دير آپ کردنهاتو اينجوری در نظر ميگيرم که خسته شدی و استراحت ميخوای بکنی

بادمجان

سلام.من لينکتو اصلا برنداشته بودم.هنوز تو قسمت رفقای بازار مشترک هست...

متين

سلام..وبلاگتون عالی است..مرسی از حضورت..شرمنده که دیر شد

شاهرخ سبزه رو

عشق داغی است که تا مرگ نیاید نرود هرکه بر چهره از این داغ نشانی دارد